جمعه 27 مهر 1397

Friday 19 October 2018

شما اینجا هستید:خانه/آسیا/آنگ سان سوچی، ماکیاول و بازی جوجه‌ها

آنگ سان سوچی، ماکیاول و بازی جوجه‌ها

نویسنده :  چهارشنبه, 06 دی 1396    12:26    سرویس نگاه از بیرون

مسلم ناظمی

اختصاصی اینترنشنال- سرویس آسیا/ سازمان ملل متحد در هفته پیش خبر داد که بیش از 6100 مسلمان نژاد روهینگیا در میانمار سلاخی شده اند. اگر فقط این همه اجساد انسان ها را در ذهن تصور کنیم برای راه بردن به مصیبتی که در راخین به راه افتاده دیگر حتی نیازی نیست که به زخمی ها، آوارگان، زندگی های سوخته و دل های داغدار بیاندیشیم. انسانیت در راخین زخمی کاری خورد و در این میانه پرسشی در ذهن های بسیاری شکل گرفت که خانم آنگ سان سوچی با نشان جایزه نوبل صلح بر سینه ای در این میانه چه کرد؟ حتی اگر گزارش بازرس سازمان ملل را که خانم آنگ خود دستور سرکوب را صادر کرده را نشنیده بگیریم، سکوت روادارانه ایشان در میان قوم و طایفه اش بیش از آن که برای آنان مجوزی تلقی شود تا بتوانند مظلومان را غارت و قتل عام کنند برای دنیای متمدن تر و توسعه یافته تر گران آمد؛ زیرا همین دنیا بود که او را بانوی صلح نامید و امید بسیار بدو بست تا نوید همزیستی و مدارا در میان این مردم فقیر باشد؟ مگر نه آن که در زمان حصر او در خانه اش همین صداهای خواهان حقوق بشر بودند که آزادی او را خواستار بودند؟ و نه مگر نه آن که اگر این جایزه صلح نوبل نبود اینقدر فشار بین الملل بر ارتشداران میانمار فرو نمی آمد که او را رها کنند تا راه تخت قدرت را پیدا کند؟
اما برای رسیدن به پاسخی به این پرسش ها نمی توان مساله بشر، قدرت و قدرت نمایی را نادیده گرفت. برای تبیین وضعیت، بد نیست از نظریه بازی و بازی موسوم به «جوجه» کمک بگیریم. این بازی که نامش را از فیلم «شورش بی دلیل» ساخته «نیکلاس ری» وام گرفته است، در واقع تبیینی علمی براساس بازی جوانان عاصی آمریکایی دهه 50 و 60 است. آنان دو ماشین را می دزدیدند و در حضور جمع دوستان با سرعت به سوی هم می راندند. در این میانه اولین کسی که از رویارویی اجتناب می گرد، لقب «جوجه» می گرفت و برای همیشه تحقیر می شد. این رویه، به منزله دلاوری تا پای مرگ و کوتاه نیامدن در برابر دیگران ارزش بزرگی برای فرد به حساب می آمد و البته بالاخره یکی از ترس جان جوجه شدن را به جان می خرید. در دنیای سیاست، بازی جوجه را سیاستمدارانی به کار می گیرند که یا دست پرتری برای آسیب رساندن دارند و بالطبع توقع دارند دیگران از راهشان کنار بکشند یا اینکه چیزی برای از دست دادن ندارند و می خواهند طرف مقابل را متقاعد کنند که حاضرند تا پای نابودی همه چیز بایستند و خود را به همراه دیگران به هلاک بکشانند.
در سال های پس از جنگ جهانی دوم با پیدایش سلاح هسته ای و قدرت معجزه وار آن برای کشتار و ویرانی و از سوی دیگر باقی مانده روح دلاوری و جنگاوری منبعث از غرور ملی، بازی جوجه در میان سیاستمدران غرب و شرق به مرحله خطرناکی رسید. آیزونهاور، فرمانده جنگ جهانی که حالا رییس جمهور امریکا شده بود و کلید انبارهای هسته‌ای را در جیب خود لمس می کرد تا به آن جا پیش رفت که گفت: «ما آماده ایم که به راحتی به کار بردن یک فشنگ، از سلاح هسته ای استفاده کنیم.» البته که شوروی نیز با ساختن ماشین روز قیامت، در برابر این تهدید قدم به قدم جلو می رفت و جهان در آستانه بازی مرگبار قرار گرفته بود.
در این میانه کسانی که صدای برخورد را پیش از وقوع آن شنیدند، برتراند راسل و البرت انیشتین بودند. آنان در نامه ای کوشیدند تا دنیا را از جنگ هسته ای برحذر دارند و خطرات فنی انفجار یک بمب اتمی جدید را آن هم با فناوری جدید به همه گوشزد کنند؛ اما اکثر دانشمندان دنیا از ترس قرار گرفتن در برابر ملت خود، از امضای آن سر باز می زدند. عمر انیشتین کفایت انتشار نامه را نداد اما راسل توانست در اواخر عمر خود نامه را به امضای 11 نفر از دانشمندان با ملیت های مختلف برساند. فحوای نامه این بود که انفجار یک بمب اتمی دیگر، در تمام دنیا، تبعاتی مرگبار و جبران ناپذیر خواهد داشت که مهار آن از دست هر سیاستمداری بیرون است. بدین ترتیب از صاحبان قدرت خواسته شده بود به جای انباشتن ضرادخانه های خود به گفت و گو بنشینند و مساله را با توافق حل کنند. در فرازی از نامه آمده بود: «اگر بتوانیم از عهده این کار برآییم، آینده انسان، بهشتی خواهد بود لبریز از شادی، دانش و آگاهی و در غیر این صورت نابودی عظیم پیش روی ماست.»
این نامه تابوی نامه نگاری علیه هژمونی نظامی ابرقدرت ها را شکست. ماکس بورن فیزیکدان آلمانی توانست در مرحله بعد نامه ای را با امضای 52 نفر از برندگان جایزه نوبل جمع‌آوری کند و آیزنهاور کهنه سرباز قدرتمند در سال 1958 آزمایش‌های اتمی را معلق کرد. چند سال بعد در اوج کشمش اتمی بعد از داستان خلیج خوک ها و استقرار موشک‌های هسته‌ای شوروی در بیخ گوش فلوریدا، کندی و خروشچف از این که با دست هم را بفشارند و با هم سخن بگویند ابایی نداشتند.
در واقع پارادایم قدرت تغییر کرده بود. دنیای قدرتمند، به جای اندیشیدن به سلاح های هسته ای به عنوان ابزاری برای کاربرد، از آن به عنوان وسیله ای برای کشاندن رقیب به مذاکره بهره می بردند و سعی می کردند تا مقصود خود را پای میز مذاکره به دست آورند تا میدان جنگ. این اتفاق حداقل در مورد آمریکا و شوروی که قدرتی تقریباً متقارن داشتند افتاد و در هر جا که یکی از آن ها عدم تقارن قدرت را به نفع خود دید و به بازی جوجه روی آورد (ویتنام و افغانستان)، عاقبت خوشی را در انتظار خود ندید.
راسل که در فلسفه زبان متفکری بی مانند بود، برای تغییر وضع دست به سوی زبان دراز کرد. او به خوبی دریافته بود که مشکل از آن جا شروع می شود که در یک بازی شبیه جوجه (هنوز حرف چندانی از نظریه بازی‌ها در دهان مردم نبود و احتمالاً راسل هم از ادبیات آن بی خبر بوده است.) این است که او که از یک بازی خونین کنار می کشد، متهم به بزدلی می شود و مجبور است این لقب ناخوشایند را با خود حمل کند؛ اما تغییری کوچک در زبان می تواند همه چیز را تغییر دهد. چه می شود اگر کسی که پیشتر به خاکی می زند و از رویارویی خونین پیشگیری می کند را نه جوجه که مدافع حقوق بشر بنامیم؟ تغییر در پیشفرض ها، تغییر در زبان و تغییر در ارزش ها در نهایت جای برنده و بازنده را عوض می کند و ساسیتمدار باهوش خیلی زود متوجه خواهد شد که در جریان برنده قرار دارد یا بازند؟ از سوی دیگر راسل خوب می دانست که جنگ سرد مساله ملیت را از مرزها فراتر برده و به ایدئولوژی رسانده بدین ترتیب در میان جبهه های متحد مختلف که در برابر هم صف کشیده بودند این هراس را انداخت که وانمود کنند این باور آنان است که می خواهد بشریت را نابود کند و این تغییر از پچپچه های کوچه و بازار به کاخ های قدرت راه یافت.
جایزه صلح نوبل نیز بارها و بارها خواسته است تا همین نقش را ایفا کند. این جایزه بارها به مردانی سیاسی هدیه شده که متهم بوده اند که سود ملت خود را در پای میزهای مذاکره قربانی کرده اند، نوبل شاید آنان را دلگرم کند که دنیا نقش آنان را در بهبود زندگی بشر دیده و قدر می شناسد و تاریخ در نهایت از آنان به نیکی یاد خواهد کرد. حتی شاید رویه و مشی آنان چراغی برای دیگران باشد تا در آن پای بگذارند. نوبل می کوشد هنوز همان ساختار شکنی در زبان را تکرار کند و مردان قدرت را به پای میز مذاکره بکشاند و از سوی دیگر برای کسانی که از قدرت سیاسی دورند و به دنبال کسب آن، کسب و کاری آبرومند پیشنهاد دهد که اسلحه را کنار بگذارند و راهی مدنی را برای نیل به مقصود برگزینند.
اما آیا در عالم سیاست و قدرت نیز این پیام همانگونه فهم می شود که در دنیای انسان شناسی؟ نیکولو ماکیاولی 500 سال پیش از این، کوشید تا مبانی سیاست را بر مبنای خود آن تئوریزه کند. هرچند در این نیم هزاره ماکیاولی همیشه به بی اخلاقی و دین ستیزی متهم بوده اما جان کلام او اغلب نافهمیده مانده است. حرف اصلی ماکیاولی این است که معیار ارزیابی کنش سیاسی، خود سیاست است و نشت هرگونه معیار بیرونی برای تعیین اثربخشی آن، امری غیرسیاسی است. سیاستمدار اثربخش، کسی است که بر مبنای سودمندی سیاسی، گزینه ای را انتخاب کند و جنگ و صلح نیز از این امر مستثنی نیستند.
در منطق امر سیاسی، بردن جایزه نوبل و واقع شدن در کانون توجه جهان توسعه یافته به عنوان سرمایه ای تلقی می شود که می توان آن را در معادلات سیاسی برای نیل به قدرت هزینه کرد. هر فرد یا گروهی در سیاست صرفاً درصورتی به عنوان دین یا اخلاق با قدرت از یک ارزش اجتماعی دفاع می کند که این مساله در پایگاه های سیاسی و اجتماعی آن خواهان داشته باشد. در غیر این صورت این کار به منزله خالی کردن میدان برای رقیب است که خودکشی محسوب می شود. به همین دلیل است که در جوامع غیر دموکراتیک، هرچند ادعای دفاع از حقوق بشر از همه طرف های دعوای قدرت بلند است، اما رفتارهایی که در عرف بین المللی مطابق حقوق بشری تلقی می شوند، معمولاً در گروه های دور از قدرت به چشم می آید. آنان از سویی می خواهند به دنیا اطمینان بدهند که در صورتی که از دستیابی آنان به قدرت سیاسی حمایت شود، جهان را امن تر خواهند کرد و از سوی دیگر در حالی که زوری برای زورگویی ندارند، معقول تر است که حامی همان مدارایی باشند که از زورمندان انتظار دارند. در این میانه، دریافت جایزه نوبل را مشروعیتی دایمی برای شخص خود می دانند و نه دستاوردی موقتی و محصول کنشی خاص. پس این جایزه را به گونه ای برای مشروعیت دادن به کنش های بعدی خود نیز استفاده می کنند.
در شرایطی که انتظار می رود افکار عمومی جهانی، عقلانیت ابزاری سیاست پیشه گان را دریابد و متوقع نباشد که با دریافت جایزه نوبل یا جوایزی از این دست در محضور بیافتند، پس دیگر چه می توان از حامیان گفتمان صلح و مدارا انتظار داشت تا بتوانند گفتمان خود را عمومیت بخشند و در میان زورمندان جهان برای آن خریدارانی بیابند؟
به نظر می رسد که با همه گیر شدن فناوری های ارتباطی، راه های تماس و نشر در میان آدمیان دیگرگون شده اما اراده معطوف به قدرت که در ذات انسان جای گرفته، همان است که بود. امروزه افکار عمومی در میان ملت های جهان صداهای بلندتری یافته اما شواهد محکمی وجود ندارد که لزوماً بلندترین صدا در میان تمام ملت ها صدای مدارا و آرامش باشد. هنوز هم نژاد پرستی، زیاده خواهی، اسراف و تجمل جذاب و زیباست و فناوری هم آن را جذاب تر کرده؛ اما در کشورهای دموکراتیک و غیر دموکراتیک، رسیدن به قدرت جز از طریق راهبری این افکار عمومی ناممکن است.
در کشورهای دموکراتیک سازمان های مدنی ساختار یافته اند. امکان گرد هم آمدن و تبادل نظر برای آنان مهیاست و می توانند به انحای مختلف صدای خود را به گوش جامعه برسانند. اما در کشورهای غیر دموکراتیک با پس زمینه ذهنی استبداد زده هنوز هم به عامه مردم به شکل توده ای بی شکل نگریسته می شود که با سیاست های پوپولیستی می توان به آن شکل داد. روی کار آمدن دونالد ترامپ در امریکا نشان داد که این ذهنیت غیر دموکراتیک حتی در میان کشوری مانند امریکا نیز چقدر هواخواه دارد که این خود مایه وحشت است؛ اما در آن جا با توجه به وجود نهادهای مدنی مستقر و تفکیک قوا، بی صدا کردن صدای جامعه مدنی ناممکن به نظر می رسد.
به نظر می رسد که در عصر ارتباطات الکترونیک، یک راه حل موثر برای پیشبرد صلح، حمایت از جامعه مدنی در کشورهایی است که در آن فقر، تبعیض، نژاد پرستی و زیاده خواهی در میان ملت نمی گذارد تا صدای اقلیت به گوش اکثریت رسانده شود. اقلیت فقیر و محروم روهینگیا در میانمار یک مثال ساده از همین مدعاست. در این چند ماهه که کشتار این جماعت، کم و بیش راه خود را از میان اخبار جنجالی همیشگی به صدر خبرهای رسانه های اجتماعی و مدیای مسلط تلویزیونی و ژورنالیستی باز کرده، معلوم شده که امکان هیچ گروه سازی و گفتمان سازی در این اقلیت وجود نداشته است. این را با اقلیت های مختلف مهاجر در اروپا و امریکا مقایسه کنید که چگونه از فضای باز برای ساختن گفتمانی مدنی و تبلیغ آن بهره برده اند. به عبارت دیگر می توان گفت تنها راه تاثیرگذاری گفتمان مدنیت در درون حلقه قدرت، کمک به ایجاد جامعه مدنی است و کمک به بی صدایان برای صدا دار شدن در درون جامعه و گفت گو با صداهای بیرون از حاکمیت که شنیدن آن برای حاکمان مطلوب است.
در یکی از مستندها وقتی از یکی از شهروندان بودایی در مورد تعرض جنسی به زنان روهینگیا سوال می شود، او پاسخ می دهد که «شما این ها را نمی شناسید و گرنه این سوال را نمی پرسیدید. آنان آنقدر کثیف هستند که کسی رغبت نمی کند به آنان تجاوز کند.» این خود شمه ای از اوضاع پیش فرض های ذهنی در این کشور است که نشان می دهد شروع این گفت و گو و تفاهم چقدر دشوار است چقدر ساده اندیشانه بوده که می توان آن را با اهدای جایزه صلح نوبل به یک کنشگر سیاسی (آن روزها اقلیت) حل کرد یا حتی بهبود بخشید.

telegram channel

رسانه

Submit to FacebookSubmit to Twitter

نظر دادن

لطفا تمامی موارد ستاره دار را پر نمایید.

آزادسازی موصل (18 تیر 1396)
آزادسازی موصل (18 تیر 1396)
تصاویر هفته نخست اردیبهشت
تصاویر هفته نخست اردیبهشت
عکس های هفته (آخر فروردین 1396)
عکس های هفته (آخر فروردین 1396)
تصاویر هفته
تصاویر هفته