يكشنبه 29 مهر 1397

Sunday 21 October 2018

شما اینجا هستید:خانه/آسیا/گفتگو/لحظه‌ی اکنون و افق‌های فرا روی جامعه‌ی ایران/جامعه ایران نیازمند تغییرات بنیادین

لحظه‌ی اکنون و افق‌های فرا روی جامعه‌ی ایران/جامعه ایران نیازمند تغییرات بنیادین

نویسنده :  یکشنبه, 06 اسفند 1396    10:38    سرویس آسیا

تحلیل شرایط این روزهای جامعه ایران در گفت وگوی با دکتر محسن گودرزی، پژوهشگر اجتماعی/بخش ۲ از ۲ بخش

اینترنشنال_ سرویس آسیا/ محسن گودرزی، پژوهشگر اجتماعی، به‌تازگی گزارشی را با عنوان «زوال همبستگی اجتماعی» براساس داده‌ها و شواهد آماری و پیمایشی تهیه کرده است. در این گزارش، فرآیندهایی که رابطه افراد، گروه‌ها و نهادها را سست می‌کند و به جدایی و تشدید تضادها می‌انجامند، به منزله فرآیندهای گسیخته‌ساز بررسی شده‌اند. در سطح عوامل عینی گسیخته‌ساز به کوچک‌شدن کیک اقتصاد ایران، تشدید نابرابری‌ها، بیکاری و بی‌ثباتی شغلی، فساد و حاشیه‌نشینی شهری پرداخته شده است. در سطح عوامل نگرشی؛ روند تغییرات نگرشی، دگرگونی نهادهای اصلی و فراگیرشدن «احساس زوال اجتماعی» بررسی شده‌اند.

منظورتان از «احساس زوال اجتماعی» چیست؟

شما در گفت‌وگو با مردم زیاد می‌شنوید که می‌گویند وضع جامعه بدتر شده است و نسبت به آینده آن امیدی ندارند، به عبارت دیگر، احساس می‌کنند جامعه در یک سراشیبی قرار گرفته است. این جملات را زیاد می‌شنوید که می‌گویند اهالی اصیل از این شهر رفته‌اند و از شهرهای اطراف و شهرستان‌ها کسانی آمده‌اند که فرهنگ اصیل شهری ندارند، نوکیسه‌اند و این خصوصیت را دارند و آن خصوصیت را ندارند. آنها احساس می‌کنند شهرشان نسبت به گذشته، کیفیت و اصالت خود را از دست داده است و کسانی آمده‌اند که تعلقی به آن ندارند. این احساس زوال کم‌وبیش در مورد جامعه هم دیده می‌شود. مردم فکر می‌کنند وضع جامعه بدتر شده است، امیدشان به آینده کمتر شده و...

براساس یافته‌های پیمایش چهار بعد برای احساس زوال اجتماعی در نظر گرفته‌ام. فرضم این است که وقتی جامعه عادلانه باشد، هنجارهای اخلاقی رعایت شود، مردم به هم اعتماد داشته باشند و احساس کنند آینده‌شان رو به بهبود است، احساس تعلق‌شان به جامعه افزایش می‌یابد. آنها به چنین جامعه‌ای و نهادهای آن دلبستگی خواهند داشت و به آن وفادار خواهند بود. وفاداری عنصر مهمی در یک رابطه اجتماعی است. اگر وفاداری باشد، رابطه اجتماعی پایدار می‌ماند.

وضعیت این چهار بعد در جامعه چگونه است؟

براساس قضاوت مردم، زندگی روزبه‌روز از جنبه‌های اخلاقی تهی‌تر و بی‌مایه‌تر می‌شود، ارزش‌های اخلاقی مثبت کمرنگ‌تر می‌شوند و اخلاقیات منفی مثل دروغگویی، چاپلوسی و ... گسترده‌تر. مردم تصور می‌کنند در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که ارزش‌های اخلاقی رو به افول است. ممکن است ارزیابی مردم مطابق با واقعیت نباشد، یعنی میزان دروغگویی به آن اندازه‌ای نباشد که تصور می‌کنند، ولی این موضوع چندان اهمیتی ندارد. تصور افراد از واقعیت -حتی اگر غیرواقعی باشد- تأثیر واقعی خواهد داشت. اگر افراد تصور کنند که دیگران پایبندی به ارزش‌های اخلاقی ندارند، الزامی برای رعایت اخلاق در خود احساس نمی‌کنند. ممکن است با کنش اخلاقی خود را در معرض سوءاستفاده دیگران قرار دهند. در نتیجه، همین تصور می‌تواند کنش‌های اخلاقی را محدود کند.

احساس تبعیض هم گسترده است. از دید مردم نه فرصت‌های شغلی عادلانه و براساس شایستگی توزیع می‌شود، نه کسی می‌تواند بدون پول و پارتی به حق خود برسد. احساس تبعیض از مخرب‌ترین احساساتی است که در یک جامعه وجود دارد. مطالعات مختلفی نشان داده است که احساس تبعیض به خشم، کینه، سرخوردگی و یأس منجر می‌شود. نتایج پیمایش‌ها در احساس تبعیض و بی‌عدالتی بسیار نگران‌‌کننده است. تبعیض و بی‌عدالتی فقط وجه اقتصادی ندارد، بلکه وجوه سیاسی و اجتماعی آن هم بسیار مهم است. این‌که افراد احساس می‌کنند موقعیت حقوقی برابر ندارند، این احساس در برخی سنخ‌ها و گروه‌های اجتماعی مثل زنان و قومیت‌ها شدید است.

امید به آینده هم بسیار پایین است. ما در گزارش‌های مختلف در روزنامه‌ها و گزارش‌های دیگر ناامیدی را مشاهده می‌کنیم.

نتایج پیمایش‌ها هم همین را نشان می‌دهند. از دید مردم وضع امروز بدتر از گذشته است و در آینده هم بدتر خواهد شد. هم فاصله طبقاتی بیشتر می‌شود، هم ارزش‌های اخلاقی نحیف‌تر و سست‌تر و هم جرم و جنایت افزایش می‌یابد، یعنی جامعه‌ای است که گمان می‌کند امروزش بدتر از دیروز و فردایش بدتر از امروز است. در نتیجه از آینده هراس دارند. یک نوع حس بی‌پناهی و استیصال در مواجهه با آینده در میان مردم وجود دارد.

شما در گزارش خود نوشته‌اید این یأس نشانه‌ای است از بی‌اعتمادی به نهادهای اجتماعی. چرا؟

وقتی مردم می‌گویند وضع اقتصادی بدتر می‌شود، یعنی تصور می‌کنند نهادهای اقتصادی در تغییر وضع اثری ندارند یا نمی‌توانند یا نمی‌خواهند. کار نهاد اقتصادی این است که تولید ثروت و رفاه را برای اکثریت جامعه فراهم کند. وقتی فقر گسترده است، یعنی این نهاد قادر نیست چنین کاری را انجام دهد. اگر وضع اخلاقی از دید مردم بدتر می‌شود، یعنی نهادهایی که متکفل امر اخلاقند، از کار افتاده‌اند.

در واقع مردم مي‌بينند كنترلي بر زندگي خودشان ندارند و متغيرها از دست‌شان خارج است.

بله. وضع یک جامعه وقتی تغییر می‌کند که از یک طرف، سازمان‌ها و دستگاه‌های مسئول کاری انجام دهند و از طرف دیگر، خود مردم دست به کار تغییر شوند. جامعه به علت فرسایش ‌اعتماد، توان کنش جمعی برای حل مشکلات ندارد، یعنی این‌که گروه‌های مختلف مردم با یکدیگر همکاری کنند و خودشان هم سهمی در حل مشکل برعهده بگیرند. وقتی اعتماد وجود ندارد، یعنی مردم نسبت به هم بدگمانند و سوءظن دارند. این فضا برای همکاری مناسب نیست. وقتی اعتماد عمومی پایین است، امکان همکاری هم کاهش پیدا می‌کند. در نتیجه، افراد حس مي‌كنند زندگي‌شان به سمتی مي‌رود كه دوست ندارند. نه خودشان مي‌توانند بر مسیر زندگی‌شان تأثیر بگذارند و نه نهادها و دستگاه‌های مسئول. هم احساس استیصال برای اقدام وجود دارد، هم بی‌پناهی، چون نهاد یا سازمانی را نمی‌یابند که بتواند کاری کند. نتيجه اين مي‌شود كه حس‌ می‌كنند يك نيروهايي بيرون و خارج از اراده آنها زندگي‌شان را رقم مي‌زند و آنها كنترلي بر اين مسأله ندارند. از یک «آنهایی» حرف می‌زنند که می‌خواهند پول و ثروت خودشان را افزایش دهند و یک «مایی» که اسیر و قربانی این وضع شده است.

خب در همين چارچوب اگر بخواهيم ادامه بدهيم و موضوع زوال كه مطرح كرديد، قاعدتا بايد تغييراتي در جامعه صورت پذيرد. يكي از شيوه‌هاي هميشگي سياست‌گذاري و مديريت در ايران تدوين چشم‌انداز، سند و منشور براي حل مشكلات فرهنگي، اقتصادي و اجتماعي بوده است، خب من هيچ‌وقت به خاطر ندارم كه اين‌جور تصميم‌گيري‌ها در زندگي مردم نمودي داشته باشد. مثلا در حوزه فرهنگ گشايشي صورت گرفته باشد يا درخصوص مسائل اجتماعي مشاهده كرده باشيم كه در يك دوره مثلا ١٠ساله شاهد از بين رفتن دروغ، كاهش تبعيض، ايجاد برابري، عدالت، كاهش تعارض‌هاي هميشگي بين آنچه در حكومت می‌گذرد و آنچه در زندگي مردم جريان دارد و مواردي از اين دست بوده باشيم، آيا زمان تغييرات بنيادين در سياست‌ها و رويكردها رسيده است؟

شما یک مسأله پیش‌روی یک دستگاه اجرایی قرار دهید. می‌گوید منابع کافی نداریم، ملاحظاتي داريم و فشارهايي از بيرون وجود دارد كه نمي‌توانيم کاری کنیم. دستگاه‌های اداری، محافظه‌کار، منفعل و بی‌انگیزه شده‌اند. همه این جریانات که به آن اشاره کردم، در نیروی انسانی همین دستگاه‌ها هم روی داده است. آنها هم در همین جامعه زندگی می‌کنند. کار دستگاه‌های اجرایی شده است تشکیل جلسه و تنظیم سند، منشور و برنامه. تصور مي‌كنند بايد يك سندي تنظيم كنند كه حالا منشور یا برنامه باشد يا هر چيز ديگري. خود همین را عملکرد تعریف می‌کنند، بنابراین بخش زيادي از انرژي و توان اداري ما كه خيلي هم کم شده، صرف تنظيم اين نوع اسناد و جلسه‌هايي از اين دست مي‌شود.

بعد هم سوال‌ها و پيگيري‌ها و وضعيت برنامه را به همين سندها ارجاع مي‌دهند؟
بله. هميشه هم به همين برنامه‌ها ارجاع می‌دهند. مثل تبلیغات خرید ملک در کشورهای خارج می‌ماند. یک خانه رویایی را کنار دریا نشان می‌دهد، بزرگ و پر از اثاثیه لوکس و... کاری که برنامه‌ها با افکار عمومی می‌کند، فروش همین رویاهاست و البته مشتری چندانی ندارد. اگر سياست‌هايي كه ما تاكنون در پيش گرفته‌ايم، قرار بود موثر باشد، الان در اين نقطه نبوديم، پس معني‌اش اين است كه سياست‌هايي كه ما براي حل مسائل در پيش گرفته‌ايم، كفايت و كارآمدي ندارد. شما نگاه كنيد سياستي كه درباره اداره‌كردن شهرها پي‌گرفته‌ايم، فروش تراكم بوده است. خب ديگر با اين سياست نمي‌توانيم شهر را اداره كنيم. مسأله اقتصادی به حسابداری تبدیل شده است، پول کم داریم، پس باید منابع درآمد پیدا کنیم، خرج‌مان بالاست، پس باید هزینه‌ها را کم کنیم. در حوزه فرهنگي هم سياست‌هاي‌مان تقريبا به نتيجه نرسيده است. نتيجه آن سياست‌ها وضعيت كنوني است و اگر مي‌خواهيم از وضعيت كنوني خارج شویم، بايد در این سياست‌ها تجدیدنظر کنیم. رویکردهای کنونی و سياست‌های فعلی‌مان پاسخگوی مشکلات نیست، با اینها نمی‌توان با مسأله بیکاری، ناکارآمدی نظام آموزش و... مواجه شد. يك تغيير بنيادين و جدی لازم است. سیاست‌هایی که معطوف به «بازسازی جامعه یا بازسازی همبستگی اجتماعی» و ادغام بخش‌های به حاشیه رانده‌شده در جامعه باشد. اگر نشانه‌های تغییر جدی در سیاست‌ها ظاهر و علامتی از تغيير ديده شود، حس اميد ايجاد مي‌كند. اين جامعه حس اميد خودش را از دست داده است. فقط در اين صورت است که امكان خروج از این وضع وجود دارد.

خب مي‌توانيم جمع‌بندي كنيم كه بايد فضا باز‌تر و آن چيزهايي كه مردم مي‌خواهند انجام بشود، اما شما استحضار داريد كه تغيير به‌خصوص تغييراتي كه اساسي هم باشد و مقطعي نباشد، نيازمند گفت‌وگوهاي جدي در بالاترين سطوح است، پس اگر بپذيريم كه زمان تغيير رسيده، شما تاچه حد خوشبين هستيد كه اين تغييرات در سياست‌ها و رويكردهاي كشور اجرايي شود؟ شايد بتوان گفت كساني كه معتقد به تغيير هستند، قدرت ندارند، كساني كه در مسند قدرت هستند، جرأت ندارند، چون بالاخره هر جور تغييري ممكن است تبعات خاص خودش را داشته باشد و برخي هم كه مي‌توانند تأثيرگذار باشند، اميد ندارند. اصلا ساختار سياسي ايران اجازه تغيير می‌دهد؟ فقدان نظام حزبي، شخص‌محوري جناح‌ها و نبود سازوكار تعهدآور براي طرفين، آيا اجازه گفت‌وگو آن هم گفت‌وگو‌هاي تعهدآور را می‌دهد؟

من قبل از پاسخ دادن به پرسش شما اجازه بدهيد دو اصطلاح را از هم جدا كنم كه شايد به ديدن مسأله كمك كند. خوش‌بيني را يك‌جور حس رواني و مبهم مي‌بينم، یعنی يك نفر درون خودش احساس كند كه اموری خوب اتفاق می‌افتد. اگر از او سوال کنید چرا، می‌گوید حسم چنین است. چیزی بیشتر از حس ندارد، درحالی‌که برای تغییر باید شواهدی در دست داشت، به همین دلیل، من با اين حس خوش‌بینی كار ندارم، با احتمالات كار دارم. احتمال تغییر چقدر است، کدام متغیرها احتمال تغییر دارند و چقدر. يعني نقطه‌اي كه مي‌توانيم وضعيت را تغيير بدهيم، كجاست؟ و روي آن متمركز بشويم، به جاي اين‌كه حس رواني خودمان را نسبت به اين وضعيت بيان كنيم.

نقطه‌ای که باید از آن‌جا آغاز کنیم، پذیرفتن این امر است که در وضع خطرناکی قرار داریم و بنیان‌های جامعه در معرض تهدید قرار گرفته‌اند. می‌گویند خطر جوامع را هم‌بسته می‌سازد. ما با مشكلات بنياديني مواجه هستيم كه نمی‌توانیم مثل گذشته آنها را رفع و رجوع کنیم. مشکل صندوق‌هاي بازنشستگي، وضع موسسه‌هاي مالي، قطبی‌شدن ارزش‌های اجتماعی، شکاف بین فرهنگ رسمی و غیررسمی، فقر و بی‌اعتمادی، زوال ارزش‌های اخلاقی و... را نمي‌توانيم مثل گذشته و با روش‌های قبلی حل‌وفصل کنیم. «سیاستی دیگر» می‌طلبد. گمان می‌کنم. درک مشترکی از این خطر به تدریج درحال رشد است. اگر عده‌ای هم منكر این خطرات باشند، ضربه واقعيت آن‌قدر محكم خواهد بود كه آنها هم متوجه بشوند.

نکته دیگر این‌که هیچ بخشی از جامعه و هیچ گرایش سیاسی به تنهایی نمی‌تواند با این وضع مقابله کند. طبقات و گروه‌های مختلف اجتماعی باید در مواجهه با مشکلات همراه باشند. سه بخش جامعه از وضع موجود ناراضی‌اند؛ یکی گروهی که نگران ازدست‌رفتن ارزش‌های سنتی است. آنها نگران ارزش‌های دینی‌اند، از وضع خانواده، رفتارهای جوانان و موضوعاتی مثل این نگرانند. یک بخش از جامعه به خاطر محرومیت از فرصت‌های زندگی ناراضی است. این گروه وضع مالی خوبی ندارند، شغل ندارند یا در مشاغل ناپایدار و بی‌ثباتند و دسترسی مناسبی به بهداشت و آموزش و مسکن ندارند. یک بخش از جامعه هم دنبال گشودگی فرهنگی اجتماعی است، فضای بازتر فرهنگی و سیاسی را می‌طلبد و رونق کسب‌وکار را در این فضا و در رابطه بهتر با جهان می‌داند. نتایج نظرسنجی‌های این سه منبع نارضایتی را نشان می‌دهند. نمی‌شود فقط نارضایتی یکی از این گروه‌ها را دید و نسبت به دیگر گروه‌ها بی‌اعتنا بود. منظورم این است که حذف ممکن نیست. اینها بخشی از جامعه‌اند و حذف بخشی از جامعه ممکن نیست. اين نكته را درست می‌فرماييد و اتفاقا بحث من هم همين است كه بدون انسجام اجتماعي اساسا امكان مواجهه با اين وضعيت را نداريم. فرض من اين است كه شرایط نگرشی و زمینه‌های اجتماعی، تجربه تاریخی و تا حدی نهادهای لازم برای مواجهه با این وضع وجود دارد. باید تعریفی از هویت ملی را مبنا قرار داد که تنوع فرهنگی و اجتماعی جامعه ایران را دربرگیرد. در غیر این صورت، تلاش جمعی به جای آن‌که معطوف به مواجهه با خطری شود که بنیان جامعه را تهدید می‌کند، معطوف به رقابت و منازعه بین گروه‌های اجتماعی خواهد شد.

اگر بخواهيد تصويري از جناح‌بندي‌هاي حال حاضر ترسيم كنيد، با توجه به اين كه بالاخره بخشي از تغيير بايد از كانال همين نيروهاي سياسي عبور كند، نقش جناح‌هاي سياسي را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟ بالاخره سال‌هاست كه عادت كرده‌ايم جناح‌ها بيشتر از اين‌كه درگير پيش بردن سياست‌هاي اصلي خودشان باشند، درگير توزيع منابع و فرصت‌ها ميان حلقه‌ها و افراد نزديك خودشان باشند و يك‌جور رقابت براي كسب منابع و منافع را هدايت كنند؟ عملكرد جناح‌هاي سياسي در همبستگي اجتماعي را چگونه ارزيابي مي‌كنيد و به نظر شما آيا هويت‌هاي فراگير سياسي مي‌توانند منافع مردم يا حداقل منافع بخش بزرگي از مردم را نمايندگي كنند؟

بحث من یک چارچوب جامعه‌شناسانه دارد و از تحلیل سیاسی به معنای متداول و روز آن ‌که رقابت بین دو جناح است، فاصله دارد. بحث من این است که هویت‌های سیاسی بزرگ به علت روند فردگرایی منفعت‌طلبانه، فقدان برنامه مشخص سیاسی و غلبه سیاست‌ورزی و کنشگری فردی به جای کنشگران جمعی به هویت‌های خُرد؛ میدان و مجال بیشتری برای نقش‌آفرینی داده است.

چرا وقتی یکی از جناح‌های اصلی بخشی از ساختار قدرت را در انتخابات در اختیار می‌گیرد، درگیر نحوه توزیع پست‌ها و مناصب می‌شود و هر لایه از آن سعی می‌کند نزدیکان و آشنایان خود را در پست‌ها منصوب کند؟ گمان می‌کنم سیاست‌ تحت‌تأثیر «فردگرایی منفعت‌طلبانه» از عرصه‌ای برای پیش‌بردن و تحقق آرمان به عرصه «سهم من کو» تبدیل شده است. امروز بخشی از کنشگران سیاسی به دنبال منافع فردی و گروهی خود هستند. جناح‌‌بندی‌های سیاسی موجود، نوعی هویت سیاسی بزرگ است که تا حدی می‌تواند منافع طبقات و گروه‌های اجتماعی را در جامعه ایران نمایندگی ‌کند. مثلا جناح اصلاح‌طلب را بیشتر به‌عنوان نماینده طبقات متوسط و بالاتر می‌شناسند. پایگاه رأی‌شان هم کم‌وبیش همین است. یا اصولگرایان خود را نماینده بخش حاشیه‌ای و طرفداران ارزش‌های سنتی تعریف می‌کنند. چون جناح‌ها برنامه‌های سیاسی روشنی معطوف به این بخش‌های بزرگ یا با مسامحه بگویم طبقات ندارند، این نمایندگی در حد گزاره‌های انتزاعی مطرح می‌شود. برنامه روشن و سياست مشخصي در حوزه‌های اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی ندارند، بلكه مجموعه‌ای از مفاهيم انتزاعي، آرماني و ارزشي را بيان مي‌کنند که دلالت‌هاي معين سياست‌گذارانه ندارد.

پس از یک سو، روند تغییرات ارزشی، سیاست را از عرصه آرمانی به سمت سیاست کسب منافع فردی یا خاص گروهی سوق داده است و از سوی دیگر، خصلت انتزاعی شعارها و کلی‌بودن آنها، برنامه و هدف مشخصی را پیش‌روی سیاست‌ورزان نمی‌گذارد. در این زمینه، افرادند که فعال می‌شوند. کنشگران سیاسی فعالیت فردی دارند و حرف‌های خودشان را می‌زنند، یعنی این کنشگران مواضع فردی خود را بیان می‌کنند، نه الزاما مواضع مورد قبول یک جناح را. جمع جبری این‌ نظرات را نمی‌توان معادل مواضع یک جناح دانست. در نتیجه می‌توان گفت هویت‌های بزرگ، سیاسی عمل نمی‌کنند، بنابراین هویت‌های خردتر فعال می‌شوند. به همین علت، پیوندها و روابط قومی، منطقه‌ای و خویشاوندی فعال می‌شوند. هرکس یا گروهی سعی می‌کند از افراد هم‌قوم و منطقه خودش کسانی را برای کار منصوب کند. احتمالا شما هم دیده‌اید که مسئول یک سازمان اهل فلان شهر است یا به یک گروه قومی و زبانی تعلق دارد و کارمندان و شاغلان آن سازمان هم از همان قوم و منطقه‌اند. برای همین است که یکی از علل اختلاف درون جناحی همین نحوه توزیع پست‌ها براساس هویت‌های خُرد است. فراکسیون‌های قومی و منطقه‌ای فعال‌تر و موثرتر از فراکسیون‌های جناحی عمل می‌کنند. اینها همه علامت‌های رشد این نوع هویت‌ سیاسی است. این نحوه سامان سیاسی، تولید قدرت و ظرفیت نمی‌کند و برعکس با ایجاد زمینه‌های فساد و ناکارآمدی و... به فرسایش توان سیاسی منجر می‌شود.

خب اگر مشكل را اين‌گونه ببينيم، يعني با اين تحليل موافق باشيم، پس راهش برگشت به تعريف و احیای هويت‌هاي بزرگ است. بازسازی این هویت‌ها بخش مهمی از فرآیند «بازسازی جامعه» است.

به تضادهای سیاسی درون حکومت و جناح‌ها هم توجه کنید، ببینید چگونه در رقابت با هم شکاف‌های اجتماعی را دامن می‌زنند غافل از آن‌که ببینند آیا امکان مدیریت آن را دارند یا نه.

خب به بحث هويت‌هاي قومي اشاره كرديد، موضوع همبستگي و بحث همبستگی اجتماعی و اقوام در ایران را چگونه ارزيابي مي‌كنيد؟ آیا شکاف قومیتی در ایران تشدید شده؟ حتي يك مثال بزنم در ماجراي سپنتا نیکنام يا موارد مشابه ديگري كه در كشور ما وجود دارد، اين‌گونه مسائل چه تأثيري بر احساس همبستگی اجتماعی دارد؟
درحال حاضر هم شكاف‌هاي قوميتي و هم شكاف‌هاي منطقه‌اي وجود دارند و آگاهی جمعی به آن هم درحال رشد است. سیاست‌هایی که تابه‌حال در مورد حفظ وحدت ملی در پیش گرفته شده، درحال حاضر کارآمدی خودشان را به میزان زیادی از دست داده‌اند. در دهه ٨٠ روی منطقه سیستان‌وبلوچستان تحقیق می‌کردم. در آن تحقیق نشان داده‌ام که چگونه نابرابری به رشد هویت قومی منجر شده و پایه‌های سیاست قومی را متزلزل کرده و نتایجی برخلاف انتظار سیاست‌گذاران به بار آورده است. امروز مبانی این نوع سیاست‌ها با پرسش‌های جدی روبه‌رو شده است. در همین ماجرای سپنتا نیکنام این پرسش قابل طرح است که چه کسانی شهروند ایرانی به شمار می‌آیند و حقوق و مسئولیت‌شان چیست. چرا همه ایرانی‌ها از حقوق برابر برخوردار نیستند؟ وقتي صفت ايراني اهميت خودش را از دست مي‌دهد و صفت‌ها و هويت‌هاي ديگر اهميت پيدا مي‌كند و گروه‌هایی از حقوق خود محروم می‌مانند، یکی از جلوه‌های گسیختگی را شاهدیم. در نتيجه احساس تعلق‌شان هم نسبت به شرايط اجتماعي و نظم اجتماعي كاهش پيدا مي‌كند. انواعي از اين شكاف‌ها در جامعه ما وجود دارد كه گاهي نیز با هم تقارن پیدا می‌کنند، مثلا ممکن است شكاف قوميتي با شكاف منطقه‌ای یا طبقاتي تقارن پیدا کند. اين حد از گسيختگي و اين سطح از شكاف‌هاي اجتماعي قابل دوام نیست. در چنین زمینه‌ای حتی پروژه‌های اقتصادی ممکن است به تشدید تضادهای منطقه‌ای یا قومی دامن بزند. برای نمونه پروژه عسلویه شکاف‌های قومی و منطقه‌ای و اجتماعی را دامن زد، زیرا این پروژه‌ها فقط به‌عنوان عملیات فنی تعریف می‌شوند و نگاه اجتماعی در آن ضعیف است. مثل تضادی که بین ساکنان شهر جم و شهرک متعلق به گاز در آن منطقه وجود دارد.

پایه‌های احساس محرومیت در بین گروه‌های قومی و مناطق حاشیه و توسعه‌نیافته کشور بر نابرابری واقعی قرار دارد. دسترسي برخي از مناطق و نقاط كشور به فرصت‌ها و منابع كشور به اندازه نقاط مركزي نيست. كسي كه در مركز استان یا در شهرهای اصلی کشور باشد، نسبت به سایر نقاط دسترسی بیشتری به امكانات و فرصت‌هاي اجتماعی دارد. امكانات و فرصت‌های زندگی در برخی نقاط انباشت شده و شاید به همين دليل است كه جمعيت كشور به شكل غير متوازن توزيع شده است. تقریبا نیمه بالایی کشور حدود ٨٠‌درصد جمعیت و نیمه پایینی حدود ٢٠‌درصد جمعیت را در خود جای داده است.

قفل شده همه چيز، نشده؟

یک ضرب‌المثل خارجی می‌گوید بدون شکستن تخم‌مرغ نمی‌توان نیمرو درست کرد. البته باید درک کنیم که تغییر بنیادین هم بسیار سخت و پرهزینه است. مشکلات ما در طول سالیان متمادی بر روی هم انباشت شده، به هم گره خورده و حالا همه آنها با هم سربرآورده‌اند. این نگرانی وجود دارد که یک تغییر، سلسله‌ای از تغییرات را فعال کند و به جریان بیندازد. اگر زودتر این کار انجام می‌شد، ساده‌تر از اکنون بود. امروز هم حتما ساده‌تر از فرداست. احتمال زلزله تهران را در نظر بگیرید. اينقدر ابعاد زلزله تهران بزرگ شده است كه ما خودمان را در برابرش عاجز مي‌بينيم. در طول سال‌های گذشته نه‌تنها در جهت مقابله با زلزله عمل نکردیم، بلکه جوری رفتار کردیم که شهر در برابر زلزله آسیب‌پذیرتر شده است و ابعاد خسارت و زیان بسیار بزرگتر. اگر همین مسیر را پیش برویم، چیزی حل نمی‌شود، بلکه ابعاد زلزله شدیدتر است. در برابر مشکلات دیگر هم تقریبا همین رفتار را داشته‌ایم. بخشي از یأسی که در جامعه مشاهده مي‌كنيم به علت همین ناتوانی در برابر ابعاد بزرگ مشکلات به هم پیچیده شده است. نكته دیگر اين است كه جامعه ما هيچ نشانه‌اي از تغيير واقعی را نمي‌بيند، وقتي نشانه‌اي از تغيير نمي‌بيند، مأيوس مي‌شود. اين يأس است كه ما را منفعل كرده و از پا انداخته است. راه مقابله با آن هم نشان دادن علامتي از تغيير واقعی است.

و دوباره بپرسم كه اين تغيير شدني است؟
شدنی است. این‌طور تصور می‌کنم.

پژوهشي در مرکز آمار در موسسه عالی پژوهش تأمین‌اجتماعی درباره فقر و نابرابري برمبنای هزینه درآمد خانوارهای شهری انجام شده كه چهره فقر و فقرا را در ایران امروز و روندها را در ١٠‌سال نشان می‌دهد؛ براساس اين پژوهش از ‌سال ٨٤ تا‌ ٩٤ شاغلان، میانسالان، مزدبگیران و حقوق‌بگیران بخش خصوصی و خانوارهای بالای پنج نفر بیشترین جمعیت فقرا را تشکیل می‌دهند. متوسط سن خانوار و سن سرپرست خانوار بالا رفته و نرخ وابستگی پایین آمده است. حدود ٢٩‌درصد جمعیت ایران فقیرند. جمله‌ای که کل اين پژوهش فقر را می‌توان در آن خلاصه کرد. اگر بخش‌های صنعت، به‌خصوص صنایع متوسط، بخش خدمات یا حمل‌ونقل و ارتباطات رشد کنند، می‌توانیم انتظار مثبتی داشته باشیم. اما اگر در همچنان بر پاشنه مستغلات بچرخد، باید منتظر همان تصاویر اوایل انقلاب صنعتی باشیم که در کتاب‌های دیکنز و امیل زولا تصوير آنها از فقر را ديده‌ايم. تصویري كه شما براساس اين پژوهش از فقر داريد، چه شکلی است؟

من هم همین تصور را دارم، ولی نمی‌دانم آیا شبیه به انقلاب صنعتی خواهد بود یا نه. موضوع فقط فقر نيست، همان‌طور که اشاره کردم تشدید شکاف‌های اجتماعی در کنار خشم و سرخوردگی، کینه‌های انباشت‌شده و... را هم باید در نظر گرفت.

دكتر گودرزي شما به‌عنوان يك جامعه‌شناس هشدار مي‌دهيد، ولي در كل اين سال‌ها نقش جامعه‌شناسان ما چه بوده است؟ چرا جامعه‌شناسان ما آن‌طور كه بايد فعال نبودند؟ نمي‌دانم تا چه حد درست می‌گويم يا نه، ولي فعاليت درخوری از جامعه‌شناسان‌مان شاهد نبوديم.

به نظر من جامعه‌شناسان و اقتصاددانان در طول چند دهه اخیر همواره نسبت به این موارد هشدار داده‌اند. شما می‌توانید رد مشکلات امروز جامعه را در سخنان و نوشته‌های جامعه‌شناسان پیدا کنید. جامعه‌شناسان در تمام این سال‌ها نسبت به فرسایش سرمایه اجتماعی، شکاف فرهنگ رسمی و غیررسمی، رشد آسیب‌های اجتماعی، افزایش نابرابری و.. هشدار داده‌اند. انجمن جامعه‌شناسی ایران در طول سال، نشست‌های تخصصی بسیاری برگزار می‌کند. به فهرست عناوین و محتوای این بحث‌ها مراجعه فرمایید، روشن خواهد شد که جامعه‌شناسان نگرانی خود را نسبت به شرایط اجتماعی بیان کرده‌اند. باید سمت‌وسوی نقد را به مخاطبان برگردانید که چرا این هشدارها را جدی نگرفته‌اند.

خب زماني مي‌گويند كه همه درحال گفتن هستند.

این‌طور نیست. سال‌هاست می‌گویند. خوشبختانه این مباحث، هم در سایت انجمن و هم به صورت کتاب منتشر شده است. مشكل جامعه‌شناسان اين است كه وقتی هنوز مسأله حاد نشده، آن را بیان می‌کنند، كسي باور نمي‌كند و فکر می‌کنند همه جوامع همین مشکل را دارند و جدی نمی‌گیرند. وقتی هم مسأله حاد می‌شود، مي‌گويند اینها بدیهی است و چرا شما جامعه‌شناسان کاری نمی‌کنید.

شما نمی‌پذيريد كه در ميان اين همه مشكلات اقتصادي و اجتماعي كمتر شاهد نقش‌آفريني روشنفكران هستيم، شايد به نوعي اندیشه انتقادی دچار ضعف شده باشد و نخبگان جامعه ديگر آن چالاكي را نداشته باشند. به نظر شما آيا نخبگان جامعه فرسوده شده‌اند؟ مردم نه‌تنها منتظرشان نمي‌مانند، بلكه از آنها عبور هم می‌كنند.

شاید بتوان این‌جور گفت كه انگار به پايان يك دوره‌ای رسیده‌ایم و هنوز نشانه‌های دوره جدید مشخص نیست. به نظر می‌رسد در جهان هم کم‌وبیش همین‌طور است. انگار در يك وضعيت مبهم و برزخی قرار داريم. با ابزارهاي مفهومي و چارچوب‌هايی به مسائل نگاه مي‌كنيم و دنبال راه‌حلی هستيم که ديگر كارآمدي ندارند. چشم‌انداز تازه‌اي هم نداريم. شاید ناشي از وضعيت دوره‌اي است كه در آن قرار گرفته‌ايم.

در همين فضا و درحالي كه روشنفكران و نخبه‌ها كم‌كار شده‌اند، در ازاي آن مي‌توانيم بگوييم كه يك‌سري از جنبش‌هاي اجتماعي توسط بخش‌هايي از مردم شكل گرفته است. جنبش‌های دفاع از محیط زیست، حقوق زنان، حقوق کودکان، عدم خشونت، مسائل قومی، حمایت از حیوانات همه نمونه‌ای از این فضاهای جدید است، حتي فضاهاي خاص گروه‌هاي قوميتي هم نمونه‌اي از اين نشانه‌هاي تنوع است. به نظر می‌آيد این جنبش‌های اجتماعی بخشي از بار غيبت نخبگان و روشنفكران را به دوش مي‌كشند.

اول بگویم که تعبیر غیبت نخبگان و روشنفکران را قبول ندارم. دوم این‌که به‌طور طبيعي يك بخش‌هايي از جامعه نسبت به همين خطراتي كه تهديدش مي‌كند، واكنش نشان مي‌دهند. اين موضوع را شما مي‌توانيد در فعاليت‌هاي جمعي داوطبانه ببينيد، يعني جمعيت‌ها، گروه‌ها و نهادهاي غيردولتي را مي‌بينيد كه براي كاهش آسيب‌هاي اجتماعي تلاش می‌کنند، مثلا به گروه‌هاي محروم كمك مي‌كنند و از فضاهاي شهري و زندگي خودشان دفاع می‌كنند. مثلا با یک تصمیم مدیریت شهری، یک فضای شهری یا بنای مهم شهری از بین می‌رود یا در خطر تخریب قرار می‌گیرد. بعد از سوی جامعه نسبت به آن اعتراض می‌شود و تلاش‌هایی می‌کنند که جلوی این تخریب را بگیرند. اینها نشانه‌هایی از تعلق به شهر، حساسیت به سرنوشت عمومی و... است. این اقدامات خواه زودگذر و موقتی باشد، خواه وجه نهادی پیدا کرده باشد، شکل‌های تازه‌ای از همبستگی اجتماعی است. شناخت مبانی این اشکال، همبستگی و سازوکار آن می‌تواند راهگشا باشد و يكي از عرصه‌هايي است كه امكان خروج از وضعيت پرمشکل کنونی را نشان مي‌دهد. اين فعالیت‌ها و اقدامات جمعی را جدا از جریان روشنفكري نمي‌بينم. گروهی از روشنفكران، قشر تحصیلکرده و نخبه در این فعالیت‌ها مشارکت فعال دارند، هم به صورت عملی و هم نظری.

با توجه به شرايطي كه در جامعه حكمفرماست و بحث گسست اجتماعي، به نظر شما شادي تا چه حد می‌تواند تأثيرگذار باشد؟ موضوع شادي در جامعه چه نقشي می‌تواند داشته باشد؟ به قول محمدرضا شفیعی‌کدکنی كه «طفلی به نام شادی دیری است گم شده». موسسه گالوپ ليست شادترين كشورهاي جهان را منتشر می‌كند و ما جزو شادها نیستیم، این یک مسأله و آسیب واقعی در کشور ما است که البته بنابر این‌ از کدام شرایط اجتماعی، از کدام قشر و موقعیت سخن می‌گوییم، بسیار متفاوت است. اما معیار قاعدتا باید وضع کسانی باشد که از کمترین امتیازات اجتماعی و مادی برخوردارند، یعنی اقلیت‌ها، افراد فقیر، محرومان و کسانی که کمترین ابزارها را برای دفاع از خویش دارند، شما اين مسأله را چگونه ارزيابي می‌كنيد و مشكل را در چه چيزي می‌بينيد؟

دو جور تلقی می‌توانیم از شادی داشته باشیم، یک موقع می‌گویند برای ایجاد شادی باید برنامه‌های شاد داشته باشیم، فیلم‌های کمدی بیشتر شود و از این نوع چیزها. این تصور ساده‌انگارانه‌ای است. از زاویه‌ای دیگر باید به موضوع نگاه کرد. ببینید در زندگی عادی ما چقدر استرس و فشار وجود دارد. یک روز عادی زندگی ما را در نظر بگیرید. خطر زلزله ما را تهدید می‌کند، هر روز با این خطر مواجه‌ایم، با آلودگی کشنده هوا مواجه‌ایم، از نگاه یک جوان و خانواده‌اش ببینید مشکل بیکاری زندگی را فلج کرده است. فشارهای اقتصادی مردم را از پا انداخته است. به یک اداره مراجعه می‌کنید با انواع برخوردهای نامناسب روبه‌رو می‌شوید. انبوهی از فشارها روی مردم وجود دارد و آنها زیر این بار زندگی می‌کنند. پیمایش‌ها نشان می‌دهند ٦٨‌درصد مردم نگرانند که شغل خود را از دست بدهند، بیش از نیمی از آنها نگرانند که یک بیماری صعب‌العلاج بگیرند و از عهده درمان برنیایند. حدود ٤٥‌درصد نگرانند که یکی از اعضای خانواده‌شان دچار آسیب‌های اجتماعی شود. اینها را بگذارید کنار این مسأله که چشم‌انداز روشن وجود ندارد. از دید مردم آینده‌ از امروز هم بدتر خواهد بود. در چنین شرایطی که وضع موجود پر از فشار و استرس است و آینده‌ هم هراسناک، شادی زمینه‌ای برای ظهور ندارد. یافته‌های پیمایش ملی سلامت روان که در ‌سال ١٣٩٠-١٣٨٩ انجام شده، نشان می‌دهد که ٢٤‌درصد از افراد ٦٤-١٥ساله کشور دچار یک یا چند اختلال روانپزشکی‌اند. احساس شادی وقتی شکل می‌گیرد که فرد نسبت به آینده امیدوار شود و چشم‌انداز داشته باشد. نبود چشم‌انداز جمعی یعنی این‌که زمانی رویای جمعی این بود که «ژاپن اسلامی شویم»، حالا «می‌خواهیم سوریه نشویم». شادی بسته به ایجاد افق برای تغییر است. شادی این نیست که آهنگ شاد پخش کنیم، درواقع نشان دادن چشم‌انداز امیدبخش است.

با توجه به مجموعه پژوهش‌هایی که انجام داده‌اید، آینده ایران را چگونه پیش‌بینی می‌کنید؟ اگر بخواهيم وضعيت ايران را در آينده پيش‌بيني كنيم به سه عامل وضع اقتصادی، اوضاع سیاسی و ارزیابی نخبگان از آينده كشور بايد توجه داشته باشيم. خب در حوزه اقتصاد كه وضع روشن است، با توجه به منابع محدود، شايد دولت به سختي بتواند اين دوره را به پايان برساند، به‌خصوص كه با موضوع فقر و فقر مطلق، بيكاري گسترده و مطالبات فراوان مردم نيز روبه‌رو هستيم. در عين حال شاهد بي‌اعتمادي و بدبيني مردم به نهادها، سازمان‌ها و حتي ارگان‌هايي هستيم كه مسئوليت مديريت و بهبود وضعيت موجود را بر عهده دارند. احزاب و گروه‌هاي سياسي و حتي رسانه هم كه جاي خود، در مورد نخبگان هم كه مكرر شاهد هشدارها و توجه دادن‌هاي‌شان به وضعيت اجتماعي هستيم. حال اين پرسش مطرح مي‌شود كه چه بايد كرد؟ دولتمردان بايد مسائل جامعه ايران را چگونه تعريف و از چه زاویه‌ای به آن نگاه كنند؟ مسيري كه می‌رويم به کجا ختم می‌شود؟ آیا باید نگران بود و ترسید؟ ارزيابي شما چيست؟ شما آينده را چگونه می‌بينيد؟

طبیعی است که نگران باشیم، چون شاخص‌ها وضع خوبی را نشان نمی‌دهند، ولی اجازه دهید این‌جوری برگردانیم که آینده را از کجا باید بسازیم. این جامعه تحت همه این فشارها و محدودیت‌هایی که گفتم، همچنان جامعه‌ای است که برقرار است. همچنان تلاش می‌کند راهی برای بهتر کردن زندگی پیدا کند. همه اتفاق‌هایی که ممکن است در یک دوره بلند تاریخی برای یک جامعه روی دهد در عرض چند دهه برای جامعه ایران روی داده است، از انقلاب، جنگ، زلزله و تضادهای سیاسی گرفته تا تحریم و... همه در یک دوره فشرده زمانی در جامعه روی داده و همچنان هم برقرار است. این یعنی که ایران جامعه‌ای پرقدرت و توانمند است و تجربه تاریخی طولانی را هم پشتوانه دارد. همین زلزله اخیر و فعالیت جامعه برای کمک به زلزله‌زدگان نشان می‌دهد ظرفیت بالایی برای همدلی و میل به رشد و پیشرفت وجود دارد. می‌خواهم بگویم که جامعه مشکلات بزرگی دارد، ولی توانایی‌هایی آن هم زیاد است، بنابراین آینده را تاریک نمی‌بینم. خوشبین هستم، چون نیروهای اجتماعی زیاد و قدرتمندی در جامعه حضور دارند -منظورم صرفا نیروهای سیاسی نیست- که به مشکلات جامعه حساس‌اند و برای بهبود آن هم تلاش می‌کنند، بر این اساس فکر می‌کنم احتمال خروج از این وضع وجود دارد.
نویسنده: محسن گودرزی

telegram channel

رسانه

Submit to FacebookSubmit to Twitter

نظر دادن

لطفا تمامی موارد ستاره دار را پر نمایید.

آزادسازی موصل (18 تیر 1396)
آزادسازی موصل (18 تیر 1396)
تصاویر هفته نخست اردیبهشت
تصاویر هفته نخست اردیبهشت
عکس های هفته (آخر فروردین 1396)
عکس های هفته (آخر فروردین 1396)
تصاویر هفته
تصاویر هفته