جمعه 4 خرداد 1397

Friday 25 May 2018

شما اینجا هستید:خانه/آسیا/گفتگو/جامعه ایران نیازمند تغییرات بنیادین/ احساس بي‌آيندگي و گسیختگی اجتماعی در ایران

جامعه ایران نیازمند تغییرات بنیادین/ احساس بي‌آيندگي و گسیختگی اجتماعی در ایران

نویسنده :  شنبه, 05 اسفند 1396    09:57    سرویس آسیا

بخش ا از 2 بخش

اینترنشنال_سرویس آسیا/ محسن گودرزی، پژوهشگر اجتماعی، به‌تازگی گزارشی را با عنوان «زوال همبستگی اجتماعی» براساس داده‌ها و شواهد آماری و پیمایشی تهیه کرده است. در این گزارش، فرآیندهایی که رابطه افراد، گروه‌ها و نهادها را سست می‌کند و به جدایی و تشدید تضادها می‌انجامند، به منزله فرآیندهای گسیخته‌ساز بررسی شده‌اند. در سطح عوامل عینی گسیخته‌ساز به کوچک‌شدن کیک اقتصاد ایران، تشدید نابرابری‌ها، بیکاری و بی‌ثباتی شغلی، فساد و حاشیه‌نشینی شهری پرداخته شده است. در سطح عوامل نگرشی؛ روند تغییرات نگرشی، دگرگونی نهادهای اصلی و فراگیرشدن «احساس زوال اجتماعی» بررسی شده‌اند.

از دید نویسنده گزارش، رشد فردگرایی و غلبه ارزش‌های مادی در نظام سلسله مراتب ارزشی همراه با ضعف نظام هنجاری به شکل‌گیری سوژه‌ای انجامیده است که لذت‌ها و منافع فردی خود را فارغ از محدودیت‌ها و کنترل‌های اجتماعی جست‌وجو می‌کند. این روند موجب شده سه نهاد اصلی خانواده، دین و سیاست نتوانند کارکردهای انسجام‌بخش خود را به‌درستی ایفا کنند. از طرف دیگر، «احساس زوال اجتماعی» بر ذهن جمعی غلبه یافته است. مردم خود را در جامعه‌ای می‌یابند که در سراشیبی قرار گرفته است. جامعه‌ای که فرصت‌های آن عادلانه توزیع نشده، بنیان‌های اخلاقی خود را بیش از پیش از دست می‌دهد، اعتماد اجتماعی در آن پایین است و آینده‌ای روشن پیش روی خود نمی‌بیند. این عوامل موجب رشد احساس بیگانگی با جامعه، احساس استیصال و بی‌پناهی شده است. گودرزی معتقد است جامعه ایران در برابر دو سرنوشت متفاوت قرار دارد. از یک سو، روندها و پدیده‌های گسیخته‌ساز، حیات کلی آن را تهدید می‌کنند و از سوی دیگر، اشکالی از همبستگی‌های جدید در میان اقشار مختلف و لایه‌های گوناگون جامعه درحال گسترش است. درباره آنچه در جامعه ایران جریان دارد با محسن گودرزی، پژوهشگر اجتماعی گفت‌وگویی صورت داده‌ایم. پیمایش ملی ارزش‌ها و نگرش‌های ایرانیان، بررسي تحولات ساختاري بازار كار ايران، تحولات فرهنگي ايران در سه دهه ١٣٥٣-١٣٨٣ و ده‌ها نظرسنجی و پژوهش ازجمله کارهای گودرزی است.

با اعتراضات اخیر برخی سراغ پیمایش‌ها رفته‌اند تا براساس اطلاعات آنها اتفاقات اخیر را توضیح دهند. به نظر شما شرایط اجتماعی ایران چگونه است؟ تحقیقات اجتماعی درباره وضع جامعه چه می‌گویند؟

در تحلیل اعتراضات باید به دو گروه از عوامل توجه کرد؛ یکی علل مستقیم و نزدیک است که باعث اعتراضات شده‌اند و یکی دیگر هم زمینه‌های مناسب محیطی است، مثلا اگر در جامعه‌ای، مردم از بهبود وضع زندگی‌شان ناامید باشند یا برای تغییر وضع خودشان چشم‌انداز روشنی نداشته باشند، زمینه برای اعتراض و بیان نارضایتی مساعد می‌شود. اطلاعات پیمایش‌ها کمک می‌کند این محیط را بهتر بشناسیم. پیمایش‌ها به فهم روندهای نگرشی یا رفتاری کمک می‌کنند. وقتی می‌گوییم روند یعنی سلسله‌ای از تغییرات که در یک بازه زمانی روی می‌دهند و کوتاه‌مدت نیستند. برای نمونه وقتی از روند تغییرات خانواده صحبت می‌کنیم، یعنی این تغییرات در طول زمان شکل گرفته‌اند و بر هم انباشت شده‌اند. روندها به سرعت هم برگشت‌پذیر نیستند. این گمان خطایی است که انتظار داشته باشیم با چند اقدام فوری و به اصطلاح اداری، ضربتی می‌توان مسیر یک روند را تغییر داد. اهمیت پیمایش‌ها در این است که این روندها را نشان می‌دهند.

روندها تدریجی‌اند. مثل این‌که شما در محله یا شهر خودتان هر روز رفت‌وآمد دارید و متوجه تغییرات جزیی نمی‌شوید، ولی وقتی فاصله می‌گیرید یا عکس‌هایی از سال‌های قبل را نگاه می‌کنید، متوجه می‌شوید این تغییرات جزیی چگونه سیمای کلی شهر را عوض کرده‌اند. روندها نیز همین‌طورند. ما متوجه تغییرات جزیی آنها نمی‌شویم، یک‌دفعه به خودمان می‌آییم و می‌بینیم مثلا خانواده چقدر تغییر کرده است. باید اعتراضات و هر نوع پدیده دیگر را در پرتو این روندها بررسی کرد.

آيا اين پيمايش نتايجي در اختيار شما قرار داد كه بتوانيد وضعيت اجتماعي ايران را براي مثلا يك دهه آينده پيش‌بيني كنيد، به‌عنوان نمونه همين موضوع «گسيختگي اجتماعي» كه تحقيقي درباره آن به‌تازگي انجام داده‌ايد. از نتایج این تحقیق بیشتر بگویید.

در آن گزارش به این سوال پرداخته‌ام، مشکلات مختلفی که جامعه ایران با آن درگیر است، علامت‌ها یا مشخصه‌های کدام مشکلات کلی‌ترند. به نظر من، همه این مشکلات، بنیان‌های جامعه را سست می‌کنند و کلیت جامعه را هدف گرفته‌اند. آنچه افراد یک جامعه، بخش‌ها و طبقات مختلف را کنار هم قرار می‌دهد، درحال از دست رفتن است. پیوندهای افراد با هم سست شده است، طبقات و گروه‌های اجتماعی از هم فاصله می‌گیرند و سرنوشت متفاوتی را دنبال می‌کنند. پیوند مردم با نهادهای عمومی ضعیف شده است. بخش بزرگی از جامعه احساس می‌کند مسیری که اقتصاد کشور طی می‌کند، به نفع آنان نیست، فساد گسترده باعث شده نهادها و دستگاه‌های مختلف را در برابر خود احساس کنند. رشته‌هایی که فرد را به جامعه پیوند می‌زند، سست شده است. اگر به نهادها هم نگاه کنیم، گسیختگی را در آن‌جا نیز می‌بینیم. بیکاری تحصیلکردگان دانشگاهی رو به افزایش است. این نشان می‌دهد نهاد آموزش محصولی بیرون می‌دهد که به درد اقتصاد نمی‌خورد و جذب نمی‌شود. از این نوع مثال‌ها زیاد است. به همین خاطر جامعه ده‌ها مشکل ندارد، بلکه یک مشکل دارد و آن حیات کلی جامعه است که در معرض زوال است. از این زاویه به طرح مشکل پرداخته‌ام.

اين گسيختگي را چگونه تعريف مي‌كنيد و چه روندهایی، گسیختگی را تشدید کرده‌اند؟

بعضی از پدیده‌های روانی اجتماعی به صورت مستقیم قابل مشاهده نیستند و باید علامت‌های آنها را دید. اگر پیوندهای اجتماعی ضعیف باشند، به‌عنوان گسیختگی از آن یاد می‌کنیم. مثلا خانواده گسیخته، خانواده‌ای است که اعضای آن با هم دعوا و اختلاف دارند، علیه هم عمل می‌کنند و نسبت به هم تعلق خاطری ندارند. هر جا که گسیختگی باشد، یعنی تضاد و بیگانگی و احساس عدم‌تعلق وجود دارد. نفرت و کینه، خشونت، مسئولیت‌گریزی، تک‌روی، منفعت‌جویی خودخواهانه و... نشانه‌های گسیختگی است. هر جا که این نشانه‌ها حاضر باشند، یعنی گسیختگی وجود دارد. یک گروه گسیخته یعنی گروهی که اعضای آن، احساس اشتراک با هم ندارند، یک جامعه گسیخته یعنی جامعه‌ای که بین افراد، گروه‌‌ها، طبقات و نهادهای آن تضاد وجود دارد و اصطلاحا هرکس و هر بخش کار خودش را می‌کند و به فکر خودش است.

گسیختگی اجتماعی فقط به رابطه افراد با هم برمی‌گردد یا رابطه افراد با حکومت؟

نه، وسیع‌تر است، هم در سطح فردی می‌توان نشانه‌های گسیختگی را دید و هم در سطح نهادی. ممکن است افراد یا گروه‌هایی احساس کنند که به یک گروه یا جمع یا حتی جامعه تعلق ندارند، از خودشان سوال کنند که این جامعه برای من چه کرده است، احساس کنند جامعه برای آنها ارزش قایل نیست و خودشان را با آن بیگانه بدانند. این یک سطح گسیختگی است. نمونه‌های آن را در زندگی عادی می‌بینید، فردی که به کار خودش علاقه‌ای ندارد یا از درآمد آن راضی نیست یا کار را در شأن خودش نمی‌داند یا احساس می‌کند مورد تبعیض قرار گرفته است، در این صورت، فرد تعلقی به این کار ندارد. لابد شما هم در مراجعه به ادارات دیده‌اید که کارمند یا مدیری کار شما را درست انجام نمی‌دهند، بعد که اعتراض می‌کنید، می‌گویند مگه ما چقدر حقوق می‌گیریم و دلایلی از این نوع.

در یک سطح دیگر هم گسیختگی را می‌بینید. تضاد بین بخش‌های مختلف حکومت، بین نخبگان و حکومت. خیلی واضح است که ما در مورد اصلی‌ترین سیاست‌های اداره کشور با هم توافق نظر نداریم. در سیاست خارجی، در سیاست‌های اقتصادی و... مثلا تصمیم یک وزارتخانه را یک نهاد دیگر لغو می‌کند. تضادهایی که در نهادهای حکومت وجود دارد یا تضادی که درون جامعه وجود دارد یا ... اشکالی از گسیختگی اجتماعی است.

بحثی که شما مطرح کرده‌اید درباره همبستگی اجتماعی، درواقع اشاره می‌کند به یکی از مهمترین نگرانی‎های دهه‌های اخیر آسیب‌دیدن سرمایه اجتماعی، اگر بخواهیم حدودا سه دهه گذشته را _درواقع مقطع زمانی پس از پايان جنگ و از آغاز دهه ٧٠ تاکنون را_ بررسی کنیم، عوامل اثرگذار بر کاهش همبستگی اجتماعی از چه مقطعی آغاز و در چه مقطعی تشدید شده است؟ به عبارت دیگر آیا فرآیند زوال گسست اجتماع در این سه دهه مشابه بوده و یک سیر خطی صعودی داشته یا در مقاطعی کاهش یافته و در مقاطعی تشدید شده است؟ آن مقاطع چه زمان‌هایی بوده و چه عواملی در این بین اثر داشته‌اند؟

نمی‌توان یک نقطه زمانی را معین کرد و گفت از این لحظه شروع شد. به روندهای تدریجی باید توجه کرد. از آن لحظه اجتماعی که خط‌هایی در جامعه ترسیم می‌شود و مردم را به دو یا چند گروه تقسیم می‌کند، از آن موقع که به کسانی که یک طرف خط هستند، موقعیت‌ها و فرصت‌های بهتری داده می‌شود و کسانی در طرف دیگر خط نادیده گرفته، تحقیر یا محروم نگه داشته می‌شوند، با گسیختگی مواجه‌ایم. این خط می‌تواند سیاسی باشد و گرایش‌های سیاسی مختلف، فرصت‌های برابر نداشته باشند. ممکن است این خط اقتصادی باشد. می‌بینیم که برخی طبقات محرومند و برخی بسیار برخوردار. ممکن است این خط قومی باشد. با معیارهای متفاوتی خط کشیده‌ و جامعه را تقسیم کرده‌ایم. از این خط‌کشی‌ها در جامعه زیاد داریم و بعضی گروه‌ها تحقیر و برخی ارج گذاشته می‌شوند، بعضی امتیازات ویژه دارند، برخی محرومند.

چه عواملی گسیختگی را افزایش می‌دهند؟

دو گروه از عوامل باعث می‌شوند افراد یا گروه‌های جامعه از هم جدا یا منفصل شوند یا در برابر هم قرار گیرند، همچنین باعث سست شدن پیوندها یا ایجاد تضاد در جامعه می‌شوند؛ یکی عوامل عینی و دیگری عوامل ذهنی است.

عوامل عینی را بازتر می‌کنید؟

برای مثال، کوچک‌شدن کیک اقتصاد ایران. بسیاری از اقتصاددانان معتقدند کیک اقتصاد ایران کوچک شده و ظرفیت تولید ثروت و رفاه کاهش پیدا کرده است. وقتی کیک کوچک می‌شود، یعنی سهم کمتری به هر کس می‌رسد، یا به عبارت دیگر، نظام اقتصادی نمی‌تواند رفاه اکثریت جامعه را تامین کند، برای همه شغل ایجاد کند. وقتی منابع محدود شود یا کیک کوچک است، هرکس یا هر گروه سعی می‌کند سهم بیشتری برای خودش بردارد. در نتیجه، رقابت هم بیشتر می‌شود. چاقوی بعضی‌ها تیزتر است، در نتیجه، سهم بزرگتری برمی‌دارند و بعضی گروه‌ها هم هیچ وسیله‌ای ندارند و سهم‌شان کمتر می‌شود. وقتی منابع محدود است و رقابت شدیدتر، احتمال این‌که برای سهم بیشتر دعوا و اختلاف شود هم بیشتر می‌شود. به نقاطی نگاه کنید که آب کم است و درگیری‌ها و تضادها بر سر آب به خشونت، نزاع و قتل منجر می‌شود. وقتی منابع محدود است، گروه‌هایی که امکانات بیشتری دارند، سهم بیشتری می‌برند. ما در جامعه خودمان این نمونه‌ها را زیاد دیده‌ایم. وقتی بنزین سهمیه‌بندی شد، طبقاتی که پول‌دارتر بودند، کارت بنزین دیگران را می‌خریدند یا حتی قدرت مالی داشتند که بنزین آزاد تهیه کنند. در نتیجه می‌توانستند از منابع محدود، سهم بیشتری به دست آوردند. این گروه‌ها در رقابت برای سهم بیشتر، امکانات بیشتری دارند، به مقامات اداری دسترسی بیشتری دارند، پارتی بیشتری دارند، پول دارند، قواعد اداری را بهتر می‌شناسند و خلاصه امکانات بسیاری دارند و می‌توانند سهم بیشتری از منابع را بردارند. حتی استان‌ها و شهرهای بزرگتر می‌توانند سهم‌شان را از منابع بیشتر کنند. به همین خاطر، اگر سیاست‌های درستی نباشد که معمولا هم نیست، محدودیت منابع به افزایش نابرابری منجر می‌شود.

اگر شغل کم باشد، روشن است که برای به دست آوردن شغل، رقابت شدیدتری صورت می‌گیرد. حالا اگر پارتی داشته باشید، احتمالا راحت‌تر از دیگران می‌توانید شغل پیدا کنید. در این مورد مطالعات مختلفی انجام شده است. طبقات پایین‌تر با کسانی مثل خودشان ارتباط بیشتری دارند. کسانی مثل خودشان فقیر، درگیر بیکاری و... در نتیجه نمی‌توانند به هم در پیدا کردن شغل یا فرصت‌های اقتصادی بهتر کمک کنند. به بیان دیگر، شبکه اجتماعی آنها معمولا نمی‌تواند فرصت‌ها یا منابعی برای بهبود وضع یا تحرک اجتماعی در اختیارشان قرار دهد. افراد شبیه به هم خودشان را بازتولید می‌کنند. کم‌شدن ظرفیت اقتصاد ایران و کوچک‌شدن کیک اقتصاد یکی از زمینه‌هایی است که گسیختگی را تشدید خواهد کرد. از این نظر، یک سیاست اجتماعی جامع برای طبقات فرودست و فقیر جامعه و مناطق حاشیه‌ای ضروری است، در غیراین صورت، این گروه به حاشیه رانده خواهند شد و جایی برای خود در جامعه نمی‌بینند. از این نظر، ممکن است خودشان را مسافران درجه چندم جامعه احساس کنند.

ممکن است علیه قطار عمل کنند؟

فرد و گروه‌های اجتماعی با رشته‌های مختلفی به جامعه وصل می‌شوند. وقتی احساس تعلق پایین است، یعنی رشته‌های پیوند سست شده است. وقتی فاصله بین ثروتمندان و فقرا درحال افزایش است، مردم احساس می‌کنند این قطار به مقصد دیگری می‌رود. آن وقت نه قطار را دوست دارند و نه مسیر آن را. دلبستگی‌ای به آن پیدا نمی‌کنند. یا وقتی می‌بینند ارزش‌ها یا روش زندگی‌شان محترم شمرده نمی‌شود، تعلقی در خود به جامعه احساس نمی‌کنند. احساس تبعیض و تحقیر اجتماعی بسیار مخرب است و یکی از منابع اصلی در ایجاد تضاد و تنش اجتماعی در جامعه ایران است.

از عوامل عینی جدای از اقتصادی به چه مواردی می‌توانید اشاره کنید؟

نه، فقط اقتصادی نیست، بلکه سیاسی و اجتماعی هم هست. نابرابری یکی دیگر از عواملی است که گسیختگی را تشدید می‌کند. نابرابری فقط جنبه اقتصادی ندارد. جنبه‌های سیاسی یا حقوقی نابرابری اهمیت زیادی دارند.

گفتید که کوچک شدن کیک اقتصاد ایران باعث محدودیت منابع مثل شغل شده است. چرا شغل را در گسیختگی مهم می‌دانید؟
به همان تعریف نخست از گسیختگی برمی‌گردد. تعلق فرد به یک گروه تا زمانی است که احساس کند بودن در آن گروه به نفع او است. افراد تا زمانی یک رابطه دوستی را ادامه می‌دهند که احساس می‌کنند این رابطه برای آنها مفید است. فایده هم فقط مادی نیست. احساس می‌کنند وقتی مشکلی دارند، می‌توانند با دوستان خود مشورت کنند، کسی را دارند که می‌توانند مشکل خود را با او در میان بگذارند و حمایت عاطفی کسب کنند، ولی اگر در یک رابطه فرد احساس کند از او حمایت و به او احترام گذاشته نمی‌شود و نظرات او برای دوستانش اهمیت ندارد، خب روشن است که تمایلی ندارد آن روابط دوستی را حفظ کند. شغل هم همین وضع را دارد. شغل یکی از منابع اعتبار اجتماعی است. وقتی به کسی می‌گویند بیکاره و علاف، ارزش اجتماعی او را زیر سوال می‌برند. افراد بیکار، هم در تامین نیاز خود با مشکل مواجه می‌شوند و هم در کسب اعتبار اجتماعی. در نظر بگیرید یک جوان بیکار چقدر بابت بیکاربودن تحقیر می‌شود. یک جوان بیکار برای پول مورد نیاز خود باید دستش به سوی خانواده دراز باشد، به خاطر بیکاری اعتبار اجتماعی ندارد و نمی‌تواند زندگی مستقل خود را سامان بدهد. آینده‌ای ندارد.

وضعیت بیکاری الان در حد نگران‌کننده‌ای است.
همین طور است. طبق آمار ‌سال ١٣٩٥ بیش از ١٢‌درصد جمعیت فعال، بیکار است. تازه این بیکاری با تعریف یک ساعت در هفته است. بیش از ٣‌میلیون نفر بیکار داریم. بیکاری بین جوانان ٣١‌درصد است، یعنی ٥/٢ برابر بیکاری کل، درحالی‌که جامعه ایران در وضع پنجره جمعیتی قرار دارد.

و پنجره جمعیتی را چه سنی در نظر گرفته‌اید؟
پنجره جمعیتی یعنی اکثریت جامعه در سن فعالیت قرار دارند. بین ١٥ تا ٦٤ سال. این بهترین فرصت برای رشد اقتصادی است. اکثریت جمعیت در سنین کار قرار دارند، یعنی جمعیتی که کار می‌کند، حق بیمه می‌پردازد، نیازهای درمانی پایین است و در نتیجه منابع جامعه را می‌توان به توسعه فعالیت اقتصادی اختصاص داد. آن وقت در چنین شرایطی میزان بیکاری بسیار بالاست.

میزان بیکاری تحصیلکردگان دانشگاهی هم بالاست. در این مورد نظرتان چیست؟
مسأله اشتغال را باید از دو بعد دید؛ یکی بیکاری است که بین جوانان، تحصیلکردگان دانشگاهی و زنان بالاست. دوم مسأله ناپایداری شغلی و مشاغل کوتاه‌مدت است. همان‌طور که اشاره کردید، بیکاری تحصیلکردگان دانشگاهی بالاست. وقتی یک فرد با تحصیلات دانشگاهی نمی‌تواند شغل پیدا کند، بیشتر هم تحقیر می‌شود، چون احساس می‌کند چند ‌سال از عمرش را برای آموختن چیزی گذاشته است که به دردش نمی‌خورد. از طرف دیگر، ممکن است شغلی پیدا کند که شأن اجتماعی او را تامین نکند. اگر یک تحصیلکرده دانشگاهی یک شغل کم‌اهمیت و با منزلت پایین داشته باشد، هم باید بتواند به خود توضیح دهد و خود را قانع کند و هم به دیگران. اینجوری بگویم به جای این‌که شغل، شأن او را بالا ببرد، برعکس شأنش را پایین می‌آورد.

یک سمت دیگر هم ناپایداری شغلی است، یعنی فرد یک شغل به دست می‌آورد، ولی ثابت نیست. فرد نگران است که بعد از این شغل، چه کند یا ممکن است شغل داشته باشد، ولی به علتی بیکار شود. احساس بی‌ثباتی، بی‌قراری و موقتی‌بودن، روان فرد را فرسوده می‌سازد.

آماری از بی‌ثباتی شغلی داریم؟
آمار دقیق و کاملی از مشاغل موقتی ندیده‌ام. از آمار نیروی کار شاید بتوان تصویری کلی به دست آورد. براساس آمار‌ سال ٩٥ بیش از نصف بیکاران یعنی ٥٤‌درصد قبلا شاغل بوده‌اند، یعنی شغل داشته و بعد بیکار شده‌اند. حالا در نظر بگیرید این فرد هر روزه در جریان اخباری قرار دارد که از فساد گسترده خبر می‌دهد. این سازوکارهایی است که پیوند فرد را با جامعه سست می‌کند.

فاصله‌های منطقه‌ای هم مهم است. بیکاری در بعضی از شهرهای کشور بالاتر از کل کشور است. این تفاوت‌های منطقه‌ای در تحلیل شما کجا قرار دارد؟
همان‌طور که گفتم روندهای مختلفی باعث ایجاد فاصله، شکاف و تضاد بین بخش‌های مختلف جامعه می‌شود. به صورت ارادی یا غیرارادی، خط‌هایی جامعه را تقسیم کرده است. این خط‌ها را با خودکارهای مختلف کشیده‌اند. مثلا یک‌بار با خودکار اقتصادی این خط کشیده است، یک بار هم با خودکار منطقه‌ای. تفاوت بین مناطق کشور زیاد است. ببینید مشکل تهران چقدر دیده می‌شود و مشکلات شهرهای دیگر کشور چقدر. ما در همین تهران مهاجرانی را سراغ داریم که برای کار از شهرستان به تهران آمده‌اند، یک خودرو دارند، با همان کار می‌کنند و شب‌ها هم در آن می‌خوابند. به برخی مسیرهای تاکسی‌های خطی بروید، این گروه را می‌بینید. این پدیده‌ها یک سمت دیگر هم دارد، یعنی اینها حتی در این حد هم قادر نیستند در شهر خود منبعی برای درآمد پیدا کنند. این نمونه‌ها زیاد است. فقط کافی است به درگیری این افراد با تاکسی‌های خطی همان مسیر توجه کنید. درگیری و دعواهای روزانه بین این دو گروه که هر دو هم سطح زندگی‌شان در حداقل‌هاست. دو گروه که هر دو قربانی وضع وخیم اقتصادی‌اند، به جان هم می‌افتند و به قول شاملو کاردهای‌شان را جز از برای قسمت‌کردن نان بیرون می‌آورند.

تفاوت‌ها فقط بین شهرها نیست، بلکه درون شهرها هم این تفاوت‌ها دیده می‌شود. انگار جامعه ما به دو جهان یا دو کهکشان متفاوت تقسیم شده است. حاشیه‌های شهری و مناطق فقیرنشین یا به اصطلاح اداری بافت‌های فرسوده یا ناکارآمد در یک روند مستمر درحال افزایش است. حدود یک‌سوم جمعیت شهرنشین کشور در چنین مناطقی زندگی می‌کنند. این مناطق معمولا تاسیسات شهری نامناسبی دارند، به آموزش یا بهداشت باکیفیت دسترسی ندارند و... در نتیجه مشاهده می‌کنید شهرهای کوچکتر در حاشیه نظام اقتصادی و اجتماعی قرار گرفته‌اند. در خود شهرها هم جمعیت حاشیه رو به افزایش است. اینها در شرایط سختی زندگی و احساس می‌کنند رها شده‌اند. همه این فرآیندها نشان می‌دهند در جامعه ما با سازوکارهای مختلف، بخشی از جمعیت کشور به حاشیه رانده می‌شوند و از مواهب و امتیازات جامعه کمتر برخوردارند. اینها می‌بینند وضعیت‌شان روزبه‌روز بدتر می‌شود، دیگرانی با پشت‌هم‌اندازی و دوزوکلک یا نفوذ سیاسی و اجتماعی سهم بیشتری از منابع جامعه را به خودشان اختصاص داده‌اند و وضع هم تغییر نمی‌کند. هم از این وضع خشمگین می‌شوند و هم نسبت به تغییر آن ناامیدند، یعنی ترکیبی از خشم و سرخوردگی با احساس بیگانگی می‌بینید. آن وقت است که احساس می‌کنند در این دیگ چیزی برای آنها نمی‌جوشد.

خب از صحبت‌هاي شما نتيجه می‌گيرم يك نوع احساس بي‌آيندگي در ميان بخش‌هايي از جامعه وجود دارد. دكتر گودرزي سال‌هاست كه گروه‌هايي از مردم احساس می‌كنند مغبون شده‌ و زيان ديده‌اند، در هر قشر و گروه و طبقه‌ای هم اين حس وجود دارد، يك پزشك، كارمند، دانشجو، جوان و ميانسال، خيلي‌ها فكر می‌كنند از زندگي عقب افتاده‌اند، شما اين موضوع را چگونه ارزيابي می‌كنيد؟ آیا به تصور مردم از فساد برمی‌گردد؟ به تشديد فاصله طبقاتي؟ به بيم از آينده؟ فردگرايي؟ به چه چيزي؟

یکی از اثرات منفی فساد بر مردم - به جز دامن‌زدن به حس تبعيض که بسیار مهم است- اين‌كه آنها می‌بینند ارزش‌های اجتماعی اعتبار خود را از دست داده‌اند. وقتی افراد یا گروه‌هایی از قواعد اخلاقی یا قانونی تخطی می‌کنند و به ثروت‌های بیکران می‌رسند، یا با همین ثروت از کشور فرار می‌کنند، دیگر ارزش‌هایی مثل کار کردن، فداکاری برای وطن و بسیاری از ارزش‌های دیگر در ذهن مردم اعتبار و اهمیت خود را از دست می‌دهند. وقتی اخبار فساد به صورت گسترده منتشر می‌شود و واکنشی هم صورت نمی‌گیرد، به جامعه پیام داده می‌شود که فساد یک روش مناسب برای کسب ثروت و رشد فردی است. مردم می‌بینند که عده‌اي به ناحق و بدون فراهم كردن شرايط و با زیرپا گذاشتن قواعد اخلاقي و قانون توانسته‌اند منابع و فرصت‌هاي بيشتري را به دست بياورند. این‌جاست که اعتبار ارزش‌های اجتماعی فرو می‌ریزد. مردم فکر می‌کنند شاید هرکس ثروتی دارد یا موقعیت اجتماعی بالایی را به دست آورده یا شغل بالایی دارد، لابد از طریق شیوه‌های اخلاقی نبوده است. به عبارتي مشروعيت نظام قشربندي است كه كاهش پيدا مي‌كند. معني‌اش چيست؟ معني‌اش اين است که نه موقعیت دیگران را به علت شایستگی آنها می‌دانند و نه موقعیت خودشان را حق خودشان می‌دانند و فکر می‌کنند باید جایگاهی بالاتر داشته باشند.

درعين‌حال فساد همان طور كه اشاره كرديد يكي از عواملي است كه باعث می‌شود افراد به آينده هم بدبين شوند. در جامعه‌ای که تصور فساد همه‌گیر وجود دارد، امیدی شکل نمی‌گیرد. هر مسیری برای تغییر به علت فساد مسدود می‌شود. مشاهده می‌فرمایید که فساد باعث می‌شود مجموعه‌ای از احساسات و عواطف نسبت به جامعه شکل بگیرد، از احساس خشم، سرخوردگی و تبعیض گرفته تا کاهش احساس تعلق و وفاداری. همه اینها رشته‌های پیوند مردم را با سازمان سیاسی جامعه و ارزش‌های اجتماعی سست می‌کنند. احتمالا شما هم این تجربه را داشته‌اید که گاهی با برخی از افراد صحبت از ارزش‌های اجتماعی یا اخلاق به میان می‌آید، می‌گویند «اخلاق کیلویی چند». این نوع عبارات که احتمالا زیاد هم می‌شنوید، علامت‌هایی از یک وضع وخیم اجتماعی هستند.

به بحث قبلي اگر برگرديم در كنار عوامل مادي به عوامل ديگري نيز قرار بود اشاره كنيد.

بله، به دو گروه از عوامل در گزارش گسیختگی اجتماعی اشاره کرده بودم؛ یکی عوامل عینی و دوم هم عوامل ذهنی و نگرشی. به نظر من، دو تغییر مهم در ارزش‌های اجتماعی روی داده است. یکی رشد فردیت و فردگرایی است و دومی هم اهمیت ارزش‌های مادی مثل پول و قدرت و شهرت.

افراد در شرایط اجتماعی کنونی وقتی در برابر دو راهی‌های زندگی قرار می‌گیرند، براساس چه معیاری دست به انتخاب می‌زنند؟ مثلا در سال‌های دورتر نقش خانواده‌ها و بزرگترها در انتخاب همسر زیادتر بود. برخی نشانه‌های آن هنوز در لفظ هم وجود دارد. ما اصطلاح «با اجازه بزرگترها» را در مراسم عروسی می‌شنویم که معنای صوری دارد، ولی این عبارت از نقش پراهمیت بزرگترها در گذشته خبر می‌دهد. اگر در گذشته علت انتخاب همسر را سوال می‌کردید، به نقش مادرش یا دیگران اشاره می‌کرد. الان اما نقش خودش پررنگ‌تر شده است، یعنی این فرد است که مهم است، معیارها، سلیقه‌ها و ارزش‌های او است که مهم است. او برای هر انتخابش به خودش ارجاع می‌دهد.

نشانه‌های فردیت را می‌توان در حوزه‌های مختلف زندگی دید. برای نمونه طبق آمار سرشماری تعداد متوسط اتاق با تعداد متوسط اعضای خانوار تقریبا یکی است، یعنی به‌طور میانگین، هر فرد یک اتاق دارد. فضای خصوصی نشانه‌ای است از اهمیت فردیت. فضای خصوصی به این معناست که فرد بخشی از زندگی خود را جدا و مستقل از دیگران سامان می‌دهد. از تزیین اتاق و اثاث آن گرفته تا نحوه گذران وقت. رسانه‌های جدید هم این امکان را فراهم کرده‌اند که حتی در محیط خانواده بتوان مستقل و جدا از دیگران، سرگرمی یا کارهای خود را دنبال کرد. یا در نمونه‌ای دیگر، رشد رمان به‌ویژه رمان‌های زنانه یعنی رمان‌هایی که شخصیت‌های آنان زن است یا زنان می‌نویسند، علامت دیگری از رشد فردیت است. در جامعه‌شناسی ادبیات، رمان را شکل هنری می‌دانند که با رشد فردیت مرتبط است. مضمون این رمان‌ها هم حاکی از رشد یک self یا خود زنانه است.

منظورم این است که روند رشد فردیت یک روند بلندمدت و پایدار است و نمی‌توان آن را به عقب برگرداند. شما ملاحظه بفرمایید که چقدر بر ارزش‌هایی مثل استقلال فردی یا متمایز شدن تاکید می‌شود. سیاست‌هایی که در مورد خانواده در ایران تبلیغ می‌شود نوعی از خانواده سنتی است که در آن فردیت زنان نادیده گرفته می‌شود، چون این سیاست‌ها برخلاف روندهای اجتماعی است، احتمال موفقیت آن کم می‌شود.

ارزش‌های مادی یعنی مادی‌گراشدن مردم؟

ارزش‌های اجتماعی متفاوتند و همه‌شان یک درجه از اهمیت ندارند. برخی مهمترند و برخی کمتر مهم. درجه اهمیت این ارزش‌ها در هر جامعه‌ای تغییر می‌کند. گاهی در یک جامعه یک ارزش مهم است، ولی در طول زمان جای خود را به ارزش دیگری می‌دهد. در همین جامعه خودمان نگاه کنید، در سال‌های اولیه انقلاب چه ارزش‌هایی حاکم بود و الان چه ارزش‌هایی. پول الان به مهمترین ارزش تبدیل شده است. آرزوی افراد به دست آوردن هر چه بیشتر پول است، پولدار شدن یکی از آرزوهای مهم نسل جوان است. بیشتر چیزها با محک پول سنجیده می‌شود. فرزندان تشویق می‌شوند به کارها و رشته‌های تحصیلی بروند که به اصطلاح «پول توشه».

در جوامع دیگر هم تقریبا همین وضع وجود دارد. چرا به نظرتان این یک عیب است؟

درست است که در جوامع دیگر هم ممکن است همین روندها را ببینیم، ولی به یک نکته توجه فرمایید. در این‌جا نظام هنجاری ضعیف است و عمل نمی‌کند. اگر افراد خودشان را محور و سلیقه‌ها و خواست‌های خودشان را مهمتر بدانند و اگر این خواست‌ها هم مادی باشد، در این صورت، بیشتر افراد دنبال منفعت و لذت خودشان می‌روند. یک قاعده ساده می‌گوید اگر افراد فقط به منافع خودشان فکر کنند و دیگران را در نظر نگیرند، جامعه‌ای وجود نخواهد داشت. جنگل می‌شود. باید چیزی وجود داشته باشد که زیاده‌خواهی افراد را کنترل کند. هنجارهای اخلاقی و قانونی است که افراد را کنترل می‌کند. یک مثال ساده و بسیار متداول بزنم. فرض کنید می‌خواهید خودروی‌‌تان را از پارکینگ خارج کنید، ناگهان متوجه می‌شوید کسی جلوی در خروجی، خودروی خودش را پارک کرده است و رفته. خب، این راننده کار داشته، فرصت نداشته است، جای پارک هم نبوده و جلوی پارکینگ شما پارک کرده و راه شما را بسته است. این راننده فقط خودش و مشکلاتش و فقط منفعت خودش را دیده است. شما انتظار دارید این راننده به اخلاق پایبند باشد و برای دیگران مزاحمت ایجاد نکند، یا انتظار دارید قانون جلوی او را بگیرد که دیگر چنین رفتاری را تکرار نکند. ملاحظه می‌فرمایید هر دو هنجار تقریبا از کار افتاده است. نه اخلاق و نه قانون کار نمی‌کنند. ببینید چقدر درگیری و نزاع و حتی قتل بر سر پارک‌کردن جای دیگری در شهر روی می‌دهد. از این مثال‌ها زیاد است. شما زیاد می‌بینید که وقتی در یک طرف مسیر ترافیک و راه‌بندان است، گروهی از راننده‌ها از مسیری که متعلق به خودرو‌های مقابل است، حرکت می‌کنند و راه دیگران را می‌بندند. چقدر اعصاب همه ما از دیدن این نوع اتفاقات فرسوده می‌شود؟ درست است که در جوامع دیگر هم چنین روندهایی دیده می‌شود، ولی در این‌جا هنجارهای اخلاقی و قانونی از کار افتاده‌اند، یعنی قدرت خودشان را برای تنظیم و کنترل رفتار فرد از دست داده‌اند. در نتیجه، میل رهاشده فردی را شاهدیم که در جست‌وجوی منفعت و لذت خود است و چیزی جز خود را نمی‌بینند. خود را از قانون و اخلاق آزاد می‌بیند. این چیزی که در جامعه وجود دارد، یک فردگرایی منفعت‌طلبانه خودخواهانه است.

خب در اين ميان نقش نهاد خانواده چه می‌شود؟ آيا اين فردگرايي و ارزش‌هاي مادي، نهاد خانواده را دستخوش تغيير كرده است؟

سه نهاد در جامعه ما نقش مهمی دارند، یعنی این نهادها قوام جامعه را حفظ می‌کنند و آن را منسجم نگه می‌دارند؛ یکی خانواده است، دیگری دین و سومی هم حکومت یا اگر دقیق‌تر و وسیع‌تر بگویم نهاد سیاست است که فراتر و بزرگتر از حکومت است. هنجارهای اخلاقی و قانونی را از کجا می‌گیریم؟ بخش مهمی از تربیت اخلاقی ما در خانواده صورت می‌گیرد، نهاد دین نیز همین‌طور. ارزش‌های اخلاقی ما پشتوانه‌های دینی دارد. سیاست، هم عرصه آرمان‌آفرینی است و هم عرصه ارزش‌ها و هنجارهای قانونی و اخلاقی. هر سه نهاد با مشکلات جدی مواجه شده‌اند و تأثیرشان را در انتقال ارزش‌ها به میزان قابل توجهی از دست داده‌اند.

آموزش و رسانه چطور؟ نقش اینها در انتقال ارزش‌ها بسیار مهم است.

بله. نقش اینها مهم است. نهاد آموزش بیشتر تمرکز خود را روی جامعه‌پذیری سیاسی و تبلیغ ارزش‌های رسمی گذاشته است. رسانه‌‌های رسمی هم همین‌طور. این نهادها از نارضایتی مردم از وضع عمومی و بی‌اعتمادی به نهادهای عمومی تأثیر منفی پذیرفته‌اند. به همین خاطر، نقش آنها تا حدی زیادی تابع بازسازی تغییر سیاست‌های رسمی است.

برگردیم به نهاد خانواده. برای این نهاد چه اتفاقی روی داده است؟

در نهاد خانواده مي‌بينيم كه رشد ارزش‌هاي فردگرايانه و مفهوم فردي خوشبختي و سعادت باعث شده افراد خوشبختي وسعادت خودشان را بر حفظ رابطه ترجيح بدهند. هنجارهای خانواده پدرسالار با ارزش‌های جدید ناسازگار است. گفتم که self یا خود زنانه رو به رشد است و با هنجارها و ارزش‌هایی که کنترل خانواده و تصمیمات را به مرد واگذار کرده است، تعارض دارد. مثلا همین اجازه همسر برای خروج زنان از کشور را ملاحظه بفرمایید. به عبارت دیگر، شکل و محتوا با هم در تعارض قرار گرفته‌اند. در این تعارض، شکل است که دگرگون می‌شود. کافی است به افزایش طلاق توجه کنید.

درعین‌حال، رشد فردیت به این معناست که نقش افراد در تفسیر هنجارهای اجتماعی مهم می‌شود و تفسیرهای مراجع اجتماعی جای خود را به تفسیرهای فردی می‌دهد. مثلا افراد به تدریج خودشان هنجارهای دینی را تفسیر می‌کنند. در پیمایش‌ها تا حدی می‌توان دید که بعضی از افراد پایبندی و تقید چندانی به هنجارهای دینی ندارند، ولی خودشان را مذهبی می‌دانند، یعنی خودشان را با تفسیر فردی، دیندار می‌دانند. مطالعات جامعه‌شناسان دین در ایران از تنوع اشکال دین‌ورزی خبر می‌دهد. این اشکال به معنای تعدد مراجع تفسیر دینی و افزایش قدرت فرد در انتخاب و ترکیب و تفسیر ارزش‌ها و هنجارهای دینی است.

مثال ديگري بزنم، الان فرد کانون رابطه‌های اجتماعی است، یعنی روابط اجتماعی تقریبا سرمایه و دارایی فرد است، نه گروه اجتماعی. همه ما کم‌وبیش دوستانی داریم که شاید خانواده ما نام آنها را ندانند و نشناسند. در گذشته، خانواده‌ها از شبکه روابط اعضای خانواده اطلاع داشتند، ولی درحال حاضر چنین نیست. یعنی حتی رابطه اجتماعی از یک سرمایه و دارایی جمعی و گروهی به سرمایه فردی تبدیل شده است. در نتیجه، کنترل گروه‌های اجتماعی بر فرد هم کاهش پیدا می‌کند و آزادی فرد افزایش می‌یابد. فردیت بسیاری از زمینه‌ها را دگرگون کرده است، یعنی کنترل خانواده بر اعضای آن درحال کاهش است. رسانه‌های جدید هم نقش‌های خانواده را کاهش داده‌اند. خلاصه خانواده نهادی است که از نقش و قدرت آن در جامعه‌پذیری کاسته شده است.

آيا مي‌توانيم در كنار نكاتي كه شما اشاره كرديد، به برخي از تعارض‌هايي كه خواه‌ناخواه در ميان خانواده‌ها با سيستم رسمي كشور و فضاي جامعه هست، اشاره كنيم، يعني سبك زندگي بسياري از خانواده‌هاي ايراني به شكلي است كه با آن چيزي كه مجبور هستند در جامعه رعايت كنند، فاصله دارد. نمونه مشخص آن نظام رسمي آموزش‌وپرورش و خانواده است. آن چيزي كه در اين نظام رسمي وجود دارد، با آن چيزي كه خانواد به آن معتقد است و عمل می‌كند در تعارض است، يعني سبك زندگي مردم با تعاريفي كه براي‌شان در جامعه شده است، فاصله دارد. آیا از اين منظر برخي نهادهاي رسمي و غيررسمي كه سعي مي‌كنند كاركرد خاص خودشان را داشته باشند و با سبك زندگي بسياري از مردم فاصله دارد، يا حتي برخي فضاهاي رسانه‌اي جديد و شبكه‌هاي مجازي،‌ آيا اين مسائل باعث تضعيف نقش خانواده نمي‌شود؟

شکاف فرهنگ رسمی و غیررسمی به مشروعیت نهادهای جامعه‌پذیری لطمه زده است. این‌که افراد ببینند از نهاد آموزش یا رسانه رسمی بر هنجارهایی تاکید می‌شود که با هنجارهای نهاد خانواده تعارض دارد، فرد را نسبت به هنجارهای مختلف مردد می‌کند. این نکته‌ای است که سیاست‌گذاران فرهنگی به آن توجه کافی نمی‌کنند. در این میان نهادهای رسمی بیشتر موقعیت خود را از دست می‌دهند و درنهایت هم عقب‌نشینی می‌کنند. شما ببینید تا اوایل دهه ٧٠ موسیقی پاپ تقریبا ممنوع بود. وقتی کنترل کم شد، ناگهان با سیلی از انواع موسیقی و هنرمندان این نوع موسیقی مواجه شدیم. این‌ سیل نشان می‌داد در زیر پوست جامعه، آموزش و تولید هنرمندان به صورت گسترده شکل گرفته و سلیقه‌های مخاطبان هم با آن همراه شده بود. خانواده در این جریان کدام سمت ایستاده بود، نظام آموزش چطور؟

علاوه بر شکاف بین فرهنگ رسمی و غیررسمی، عوامل دیگری هم به کاهش نقش خانواده منجر شده است. تنش‌های اجتماعی هم به خانواده سرریز شده و این هم به آن لطمه زده است.

نهاد خانواده بخش‌هايي از كاركردهاي خودش را از دست داده است. الان رسانه‌هاي جديد بخشي از نقش خانواده را به عهده گرفته‌اند. وقت افراد در شبکه‌های اجتماعی می‌گذرد و خانواده قدرتش كمتر شده است. همين الان به علت شكاف دانش تكنولوژيك كه بين نسل‌ها اتفاق افتاده است، بعضی از والدین اصلا نمي‌دانند كه مثلا فرزنداشان با موبايل چه كار مي‌كند، چون امكان كنترل ندارند، حتي خانواده‌ها از بچه‌هاي خودشان مشورت مي‌گيرند، يعني اگر يك مشكلي در استفاده از نرم‌افزارها و اپليكيشن‌ها براي‌شان به وجود بيايد، معمولا از فرزندان سوال مي‌كنند.

يك نكته ديگر كه بايد دقت كنيم اين است كه وقتي نظام اقتصادي دچار مشكل مي‌شود، بخشي از آن بار بر خانواده تحمیل می‌شود، يعني اگر يك جواني بيكار است، طول مدت زندگي آن جوان در درون خانواده افزايش پيدا مي‌كند. خانواده بايد از اين جوان حمايت كند و به او پول بدهد که از همين طريق هم يك فشار ديگر به خانواده منتقل و موجب برخي تنش‌ها در درون خانواده مي‌شود. نهاد خانواده زیر بار فشار سنگین اجتماعی قرار دارد و مشاهده می‌کنیم که میزان گسیختگی در این نهاد درحال افزایش است.

یکی از مهمترین نکاتی که در گزارش‌تان به آن اشاره کرده‌اید، بحث مقاوم‌شدن جامعه ایران درمقابل سیاست‌ها و اقدامات متعارف است. نمودهای آشکار این موضوع در بخشی از واکنش‌های مردم از طریق شبکه‌های اجتماعی قابل مشاهده است. به نظر می‌رسد اعتماد در وجوه مختلف به‌ویژه «اعتماد نهادی» بشدت آسیب دیده، کما این‌که در بسیاری از موارد جامعه حتی به گزارش‌های تخصصی هم واکنش منفی نشان می‌دهد، آنها را به سخره می‌گیرد و باور نمی‌کند یا حاضر نیست مثلا در بحرانی مثل زلزله اخیر کمک‌هایش را به حساب نهادهای عمومی واریز کند. چه راهکارهایی وجود دارد که بتوان این شرایط را اصلاح یا این اعتماد از دست رفته را ترمیم کرد؟

به نظرم راهکار را باید موکول به شناخت دقیق‌تر وضع موجود کرد. ما زمانی که با مشکلی مواجه می‌شویم، بلافاصله می‌گوییم راهکار چیست. این فرهنگ بروکراسی است که خودش را بسط داده و هر طرح بحثی را با این پرسش به حاشیه می‌برد، چون تا راهکار هم طرح می‌کنید، بروکراسی محدودیت‌های خودش را به میان می‌آورد. در نتیجه، نمی‌شود کار بنیادین انجام داد. یکی از علل فلج شدن بروکراسی همین است. اما جدا از این موضوع، موضوع اعتماد را باید به‌عنوان زیرمجموعه‌ای از «احساس زوال اجتماعی» در نظر گرفت.

منبع: شهروند

پایانِ بخش نخست

telegram channel

رسانه

Submit to FacebookSubmit to Twitter

نظر دادن

لطفا تمامی موارد ستاره دار را پر نمایید.

آزادسازی موصل (18 تیر 1396)
آزادسازی موصل (18 تیر 1396)
تصاویر هفته نخست اردیبهشت
تصاویر هفته نخست اردیبهشت
عکس های هفته (آخر فروردین 1396)
عکس های هفته (آخر فروردین 1396)
تصاویر هفته
تصاویر هفته