پنجشنبه 5 ارديبهشت 1398

Thursday 25 April 2019

شما اینجا هستید:خانه/نگاه دیگران/ظهور یک تفکر افراطی؛ چپ پوپولیسم می تواند راه حل باشد؟

ظهور یک تفکر افراطی؛ چپ پوپولیسم می تواند راه حل باشد؟

نویسنده :  دوشنبه, 19 فروردين 1398    18:44    سرویس نگاه از بیرون

نویسندگان: آنتون یاگر (دانشجوی دکترا در دانشگاه کمبریج) و آرتور بوریلو (محقق در دانشگاه لیبر دبروکسلز)

اینترنشنال _سرویس نگاه دیگران/ در سال 1984 رابرت ویات آهنگساز انگلیسی در سبک راک آهنگی را در دفاع از اعتصاب معدنچیان بریتانیا منتشر کرد و در اواخر دهه 1970 تحت تاثیر نوعی افراط گرایی عمومی قرار گرفت که نقطه اوج آن عضویت در حزب کمونیست بریتانیای کبیر و ظاهر شدن در خطوط مقدم اتحادیه های برجسته کارگری بود. نوعی افراط گرایی مشابه در آلبوم 4 آهنگی او که در سال 1984 میلادی منتشر شد نیز قابل مشاهده بود. آهنگ ویات اتهام زنی شدید علیه تاچریسم به همراه یک سری انتقادات از تفکرات جناح چپ در آن زمان بود. آهنگ با این جملات آغاز می شود:

آنها می گویند طبقه کارگر مرده است، ما اکنون همه مصرف کننده ایم

آنها می گویند ما پیشرفت کرده ایم، ما همه اکنون مردم عادی هستیم

آنها می گویند ما برای کمک به رشد جنبش خود نیاز به تصاویر جدید داریم

آنها می گویند که زندگی بسیار گسترده تر است، انگار که ما نمی دانستیم

اهداف شکوه و شکایات وایت به اندازه کافی روشن بود. کلمات کلیدی مانند «مصرف کنندگان»، «مردم» و «تصاویر» اشاره مشهودی به خواسته های حزب کارگر برای تغییر الگوی آن به صورت یک ائتلاف گسترده تر «مردمی» با قابلیت شکست دادن گروه حامیان تاچریسم، بودند. پس از آنکه ائتلاف اولین پیروزی انتخاباتی خود را در سال 1979 به دست آورد، چهره هایی همچون نیل کیناک و پیتر ماندلسون از امیدواری به این مساله سخن گفتند که طرفداران حزب کارگر در حال تغییر جهت به سمت طبقه پر جمعیت تر متوسط هستند و بیشتر برای جلب حمایت «افراد عامی» تلاش می کنند تا قشر «کارگر». حال و هوای پوپولیستی کاملا در فضا مشهود بود.

استوارت هال نظریه پرداز فرهنگی را احتمالا می توان زیرک ترین جانشین کیناک دانست. اثر هال در «مارکسیسم امروزی» در اواخر دهه 1970 شرایط را برای پیشبرد «پوپولیسم دموکراتیک» در برابر «اقتدارگرایی» تاچری فراهم آورد. هال اگرچه یک سوسیالیست متعهد بود، اما رابطه خوشایندی با جنبش اصلی کارگر نداشت. از دیدگاه هال، اعتصاب معدنچیان «محکوم به شکست» و بر مبنای سیاست گذاری های قدیمی و نه سیاست گذاری های جدید، بود. اگرچه اهداف آن از نظر انگیزه به سیاست گذاری‌های نوین مربوط می‌شد، چراکه معدنچیان با گروه‌های حقوق زنان و دیگر گروه‌ها متحد شده بودند، اما جنگ آغاز شده با اعتصاب از قبل شکست خورده بود به این دلیل که حزب کارگر همچنان در «دسته بندی‌ها و استراتژی‌های گذشته» محبوس بود.

اوایل دهه 1990 دست کم در ظاهر با آرامشی همراه شد که به شدت مورد نیاز بود. در سال های اول این دهه هال در ظهور تونی بلر که به مدفون کردن «چپ افراطی» حزب متعهد شده بود، فرصتی فوق‌العاده یافت. شور و شوق هال به مرور زمان در سال های بعد از آن کاهش یافت. در آن زمان بود که «بلریسم» یا پوپولیسم بلری نمی تواند ابزاری برای بازنویسی نولیبرال بریتانیا باشد و علت هم خصوصی شدن خدمات ریلی، رها‌سازی بانک های مرکزی از فشارهای سیاسی و الگوی جدیدی خدمات اجتماعی بر مبنای مدل مشتری‌محور بود. همانطور که هال دریافته بود، تغییر و تحول نولیبرال تنها یک پوسته ظاهری خوشایندتر با تزئین چند فرهنگی بود.

از پُست مارکسیسم تا پوپولیسم

اما سوال این است که امروز که 20 سال از سرخوردگی هال می گذرد، چه چیزی برای پوپولیسم امروزی مانده است؟ به نظر می‌رسد که خیلی چیزها. با توجه به اینکه تنها 50 نفر نیمی از ثروت جهان را در اختیار دارند و با توجه به برنامه های ریاضت اقتصادی که به اقتصادهای ملی آسیب های زیادی رسانده است، جذاب شدن پوپولیسم چندان تعجب آور نیست. همانطور که گیوین جاکوبسون در «دولتمردان جدید» اشاره کرده، «الیگارشی شدن فزاینده جوامع اروپایی غربی» همراه با «نبود هرگونه درگیری سیاسی بین تفکرات رقیب درباره زندگی خوب»، می تواند تا اندازه زیادی علت «ظهور کنونی پوپولیسم» را توضیح دهد.
یک سری مداخلات هم بودند که در شکستن سکوت مناظرات پوپولیسم بیشتر از «در حمایت از پوپولیسم چپ» شانتل موفه تاثیرگذار بودند. موفه در مطرح کردن واژه «چپ» در کنار پوپولیسم تازه کار نبود. او در اوایل دهه 1980برای اولین مرتبه به عنوان طرفدار چپ پس از مارکسیسم به همراه ارنستو لاکلاو مطرح شد. لاکلاو که بزرگ شده آرژانتین بود، در اواخر دهه 1960 در زمان اریک هابسباوم مارکسیست به بریتانیا مهاجرت کرده بود. او در اواخر دهه 1970 و پس از آن که در دانشگاه اسکس مشغول به کار شد، با موفه همراه گشت.

لاکلاو و موفه از سردم‌داران آنچه که اکنون «پست مارکسیسم» نامیده می‌شود، محسوب می‌شدند. هر دوی آنها معتقد بودند سوسیالیست های اروپایی باید از تمرکز یک جانبه روی یک «طبقه اجتماعی» دست بردارند و در مقابل، سازماندهی ها را بر مبنای دیگر شاخصه ها همچون جنسیت، نژاد و ملیت انجام دهند. در شیوه آنها، جناح چپ می توانست پروژه «دموکراسی افراطی» را در برابر ارتدکسی استالینی باز یابد و با سرعتی مشابه جنبش‌های جدید و نوظهور اجتماعی همچون جنبش فمنیستی پیش رود. نمونه هال و موفه از ائتلاف رنگارنگ در اجماع پس از 1989 را که در آن تصمیم گیری ها به صورت یک مساله تکنوکراتیک در آمده بود را مختل می کرد. تونی بلر، بیل کلینتون و گرهارد شرودر سیاست های غربی را به سطح انتخاب بین «پپسی» و «کوکا کولا» تنزل داده بودند.

البته علائم هشداردهنده از مدت ها پیش قابل مشاهده بود. جبهه ملی فرانسه اولین موفقیت انتخاباتی خود را در سال 1982 به دست آورد و سیلویو برلوسکونی دولت ایتالیا را در دهه 1990 تحت سلطه خود درآورد. در هلند هم پیم فورتین در سال 2002 مسیر خود را به صدر سیاست باز کرد.

پوپولیسم موفه و لاکلاو با پوپولیسم اروپایی متفاوت است. از دیدگاه آنها، پوپولیسم بیشتر می تواند به «سوسیالیسم قرن بیست و یکم» هوگو چاوز رئیس جمهوری ونزوئلا نزدیک باشد که با اجماع/توافق واشنگتن (پیمانی برای آزادسازی بازارها، خصوصی سازی شرکت های دولتی و سیاست های مشوق سرمایه گذاری خارجی) مخالف بود و اقتصاد کشور خود را به سوی مصرف عمومی پیش برد.

مباحثه مردمی

به طور قطع پوپولیسم چاوز با دشمن‌تراشی در ارتباط بود و گاهی اوقات در برابر حساسیت‌های لیبرال به هیجان می‌آمد. این پوپولیسم بیشتر به هویت، به ویژه در ساختار ملی مربوط می‌شد، اما توجه آن به «هویت» با برخورد فعالان راست افراطی یا چپ افراطی متفاوت بود. «مردم» در پوپولیسم لاکلاو و موفه باید جهانی و جهان شمول باشد و نه انحصاری و فرقه ای. موفه اخیرا به این مساله اشاره کرده که پوپولیسم، خیلی فراتر از «انحرافی از دموکراسی» است و «ساختاری از هویت‌های مردمی» قلمداد می‌شود که از «مناسب ترین نیروی سیاسی برای بهبود و تجدید ساختار دموکراسی» تشکیل شده است.

پوپولیسم جناح چپی موفه از انتقادها به دور نمانده است. برخی ادعا کرده اند که هویت او و استراتژی رسانه محورش در حقیقت نوعی تسلیم در برابر دگم نو لیبرال است و نه به چالش کشیدن آن. ویلیام دیویس در نقدر و بررسی کتاب موفه در نشریه «گاردین» نوشت که موفه «هیچ رهنمودی درباره چگونگی مبارزه پوپولیسم جناح چپی و موفقیت آن ارائه نمی کند و هیچ تضمینی هم نمی دهد» چراکه «هیچ چیزی در سیاست گذاری های آن حقیقی نیست».

در اصل دیویس پوپولیست‌ها را به عدم توجه و نداشتن آگاهی کافی از تاریخ متهم می‌کند. از دیدگاه او، موفه توانایی تشخیص پایه‌های حقیقی «لحظه اوج پوپولیست» امروزی و چگونگی تعاملات آن با دیگر تمایلات در دموکراسی های غربی را ندارد. پوپولیسم به ویژه در عصر افول دموکراتیک رشد می‌کند و این مساله دلایل زیادی دارد که از نمونه آنها می توان به کاهش فهرست‌های عضویت و کاهش نرخ مشارکت، نارضایتی عمومی و غریبه شدن با سیاست گذاری های حزبی اشاره کرد.

از همه مهم‌تر، پوپولیسم جناح چپ، وسواس حاکم بر «گفتمان» را شامل می‌شود که دراین زمینه با سیاست‌های رسانه محور امروزی اشتراکاتی دارد. سیاستمداران، مجبور بودند در نبود ارگان‌های جدیدی که جامعه مدنی را به دولت متصل می کنند، به دنبال ابزارهای ارتباطی مختلف برای بررسی خواسته‌های شهروندان باشند. پیتر سیگو نویسنده مجارستانی پیشتر این شرایط را با خیره نگریستن به سیگنال های دود از قاره‌ای دوردست، بدون متحمل شدن زحمت سفر به آن قاره، قیاس کرده بود. اگر سیاستمداران زحمت سفر را به جان می‌خریدند، نتیجه این می‌شد که همگی در سطح جهانی یکدیگر را مقصر قلمداد می کردند؛ نمونه این شرایط تلاش‌های اد میلیبند، رهبر حزب کارگر برای هضم ساندویچ بیکن چیش از انتخابات سراسری سال 2015 بریتانیا بود. چنین تلاش‌هایی صرفا جدایی آن فرد از پایگاه اجتماعی را آشکار می‌سازند.

از دیدگاه بسیاری در جناح چپ، گاف میلیبند صرفا آشکار شدن یک حقیقت ناخوشایند بود. همانطور که کریس بیکرتون سال گذشته در «بیانیه جدید» نوشت، احزاب امروزی جناح چپ آنقدر از جامعه جدا هستند که نمی‌دانند مردم واقعا چه می خواهند. نبود پایگاه‌های مردمی سیاستمداران را به صرف گمانه زنی درباره تمایلات و اراده مردم محکوم کرده است. نتیجه این‌ها نمایان شده آن چیزی است که جو کندی تحصیل‌کرده دانشگاه آن را سیاست گذاری «آتنتوکرات ها» نامیده است. (سیاستمداران در تلاش برای تحقق رویاهای خود سعی می کنند که عادی، نمک زمین و معتبر (آتنتیک) به نظر برسند. افرادی که به دنبال کسب اعتبار هستند (آتنتوکرات‌ها) عملکرد این تلاش برای کسب اعتبار را با سیاست گذاری های میانه رو می سنجند.)

کندی در کتاب خود تحت عنوان «آتنتوکرات‌ها» به این مساله می پردازد که «محافظه کاری به نادیده گرفتن طبقه فراموش شده کارگر در سطح ملی» متهم شده و با مخالفت طبقه کارگر با مهاجرت درگیر است. نمونه او برای اثبات این مساله هم اوِن اسمیت قانون گذار حزب کارگر بریتانیاست. در سال 2016 که اسمیت تصمیم گرفت برای رهبری حزب کارگر نامزد شود، وانمود کرد که نام نوعی قهوه لاته را نمی داند و آن را «قهوه کف دار» خواند.

تلاش برای از بین بردن خلاء موجود

درک پوپولیسم به تعریف اسمیت بدون نگاهی عمیق تر به افول دموکراسی حزبی در اروپا دشوار است. در 30 سال گذشته، احزابی که زمانی در اروپا مطرح بودند افولی بی وقفه را تجربه کردند: حزب سوسیال دموکرات از یک میلیون عضو در سال 1986 در سال 2003 به 660 هزار عضو، حزب کارگر از 675 هزار و 905 عضو به 200 هزار، سوسیالیست های هلند از 90 هزار به 57 هزار و کمونیست های ایتالیا از نزدیک به 2 میلیون در سال 1980 در سال 1991 به 44 هزار و 775 عضو کاهش یافت و اندکی بعد به کلی منحل شد.

پیتر مایر دانشمند علوم سیاسی ایرلندی در توضیح نتیجه این سیاست گذاری‌های پوشالی احزاب اروپایی، آنها را «حکومت بر خلاء» خوانده است. سیاستمداران اروپایی اکنون آنقدر درباره تفکرات و خواسته های عموم مردم می دانند که مجبورند درباره آنچه یک برنامه موفق به شمار می رود، گمانه زنی کنند. از آنجایی که خود احزاب دیگر نمی‌توانند چنین اطلاعاتی را جمع آوری کنند، پای استفاده از دیگر ابزار که عمدتا در بخش روابط عمومی هستند، به میان کشیده می شود.

پوپولیسم چپ یک اصطلاح جدید برای اشاره به سیاست‌های افراطی در سراسر جهان است. این علم سیاست‌ها به صورت پاسخی به مشکلات طبقه ضعیف و ناسازگار کارگر ظاهر شدند، اما به رغم موفقیت‌های انتخاباتی پوپولیسم این طبقه همچنان ظعیف و درهم و برهم شده باقی مانده است.

از دهه 1990 به بعد جوامع غربی یک گسست عمیق بین دو فعالیت مرتبط در دوران پس از جنگ یعنی «علم سیاست» و «سیاست» را تجربه کردند. احتمالا بر این باوریم که سیاست، همان شیوه‌هایی است که دولت ها به جوامع خود دستور می‌دهند و در اقتصادهای خود مداخله می کنند. علم سیاست هم به روندی گفته می شود که نظریه پردازان سیاسی آن را «اراده-شکل گیری» می خوانند و رقابت میان احزاب، آماده شدن برای کمپین ها و ایجاد ائتلاف ها را شامل می شود.

در دهه 1990 تغییرات زیادی در ارتباط با درک عمومی از این دو رخ داد. «سیاست» به حوزه «قدرت غیرمنتخب» تبدیل شد و سیاست‌هایی مانند گروه یورو، کمیسیون اتحادیه اروپا و بانک انگلستان را در برگرفت. در مقابل، «علم سیاست» به یک حوزه رسانه‌ای ابدی گفته شد که اعتیادی ابدی به تازگی و نوآوری داشت. هر دو به تجلی جامعه متمدن «متجلی» در دهه 1990 پس از انقلاب های بدون خون ریزی (مخملی) در شرق اروپا شدند.

اما شرایط متفاوت با انتظارات و ناراحت کننده شد. به جای ایجاد فضا، تخریب نهادهای جمعی در دهه 1980 از جمله نابودی جنبش اتحادیه بریتانیایی توسط تاچر، اقدام فرانسوا میتران، رئیس جمهوری فرانسه در نابود کرد حزب کمونیست و همچنین پا به سن گذاشتن اعضای احزاب محافظه کار، زمینه را برای شکل‌های ابهام آمیزتری از جمع فراهم کرد. در حالی که سیاستمداران بیشتر از شهروندان فاصله می گرفتند و در دام مدیریت تکنوکرات گرفتار می شدند، نوع جدیدی از رسانه مطرح شد که ظاهرا یک میانبر به معروفیت ارائه می کرد.

از پوپولیسم تا تکنوپوپولیسم

مهم ترین نوآوری ایدئولوژیک دهه 1990 چیزی است که کریس بیکرتون آن را «تکنو-پوپولیسم» خواند. این شیوه جدید سیاست گذاری را چهره هایی همچون تونی بلر، پیم فرتیون و نیکولا سارکوزی از فرانسه پیش بردند. سارکوزی در این میان بهترین نمونه برای چگونگی ترکیب پوپولیسم و تکنوکراسی محسوب می شود: گام اول «علم سیاست بدون سیاست» است و گام دوم «سیاست بدون علم سیاست». او درست در زمانی که «مباحثه»ای درباره «هویت ملی» در فرانسه مطرح کرد، منطقه یورو را وادار ساخت تا دور جدیدی از ریاضت اقتصادی را به اجرا بگذارد و در عین حال، قدرت بانک مرکزی اروپا را نیز تقویت کرد.

مفسران فرانسوی رفتار سارکوزی را «سارکو-برلوسکونیست» توصیف کردند که چندان جای تعجب ندارد: امپراطوری رسانه‌ای برلوسکونی این امکان را برای او فراهم آورد تا در دهه 1990 کنترل عقاید مردم ایتالیا را در دست بگیرد و تا دهه 2000 به کار خود ادامه دهد. سارکوزی و برلوسکونی، به عنوان تکنو-پوپولیست وسواس روی هنجارها و ارزش‌ها را با ترجیح دولتداری تکنوکراتیک ترکیب کردند.

این نوع دولت داری به غیردموکراتیک ترین نهادها قدرت داد و در عین حال به فاجعه آمیزترین عدم توازن در قلب کشورهای اروپایی انجامید. از یک سو، آنها قدرت های خود را در ارتباط با «خارج» افزایش دادند و نظام زندان‌ها را تقویت کردند و برنامه های کنترل مرزی جاه طلبانه به اجرا گذاشتند و بخش های بانکی را با موج جدیدی از برنامه‌های تسهیل کمی (خرید اوراق قرضه برای تزریق پول به بازار) احیا کردند و از سوی دیگر، قدرت‌های دولت‌های اروپایی در ارتباط با «داخل» کشور در 30 سال گذشته افول داشته و رشته هایی که دولت ها و نهادهایی همچون اتحادیه ها، کلیساها و احزاب را مرتبط می کرده، به آنها اجازه داده که روی دولت ها اعمال قدرت کنند.

دولت ها امروزه در شکل دادن به زندگی اقتصادی یا توزیع مجدد منابع با محدودیت هایی از جمله فهرستی از محدودیت‌ها در قانون اساسی مواجه هستند. به طور خلاصه، همانطور که وینسنت دلا سالا، دانشمند علوم سیاسی ایتالیایی گفته، دولت‌های اروپایی امروزی «سر سخت اما تو خالی» هستند- در شاخه اجرایی قدرتمند به شمار می روند، اما در برابر فشارهای داخلی دوام نمی آورند.

حاکمیت ملی و مردمی

پوپولیست‌ها شیوه‌های متعددی را برای واکنش به این فرسودگی به کار بسته‌اند. پوپولیست‌های جناح راست بر رسیدگی به حاکمیت ملی متمرکز شده اند: برای نمونه، دونالد ترامپ بر سر برنامه های نفتا رقابت می کند یا پوپولیست‌های جناح راستی اروپایی همچون ماتئو سالوینی، ویکتور اوربان و مارین لوپن وعده داده اند که مرز اروپا را تقویت کنند.

از سوی دیگر، پوپولیست های جناح چپ به دفاع از حاکمیت مردم بیش از حاکمیت ملی اهمیت می دهند و به دنبال احیای بخشی از میراثی هستند که در نولیبرالی دهه 1990 از دست رفت. در اینجاست که پروژه موفه و لاکلاو به کار می آید و به انگیزه ای برای جنبش در اسپانیا و فرانسه تبدیل می شود. اما این کار چندان ساده نبوده است. یکی از بزرگ‌ترین مشکلات پوپولیسم جناح چپی، از بین رفتن بخشی از دنیایی است که پیتر مایر ترسیم کرده بود. نظام حزبی طبقه‌ای به طور نسبی از بین رفته و با این حال، مردم هنوز بر مبنای طبقه اجتماعی خود رای می‌دهند و اتحادیه‌ها هم ناپدید نشده اند و حتی در برخی کشورها، نقشی مهم در زندگی سیاسی ایفا می کنند. برای پوپولیسم جناج چپی «خلاء قدرت» هرگز به اندازه کافی خالی نبوده است. خلاء نسبی هم به این معنا بوده که دستاوردهای پوپولیست های جناح چپ بیشتر لفاظی شده تا واقعیت. پوپولیست ها درست زمانی که بخت پیروزی داشتند، عمدتا در صدد صلح با احزاب جریان اصلی برآمده اند.

مساله دردناک تر اینکه پوپولیست های جناح چپ ساختارگرا شده‌اند و این به معنای فاصله گرفتن از «ورای چپ و راست» و عقب نشینی از تلاش برای «نمایندگی اکثریت 99 درصدی» بوده و آنها را به یک پایگاه اجتماعی محدود کرده است.

اما همه احزاب جناح چپی اروپا به طور یکسان دچار افول نشده‌اند. جرمی کربین و جان مک دانل در حال حاضر رهبری بزرگ‌ترین و پر جمعیت‌ترین احزاب جناح چپ در اروپای غربی را بر عهده دارند. حزب کارگر بریتانیا به رهبری کوربین در انتخابات 2017 بیشترین سهم آراء از 1945 تاکنون را به دست آورد و با 500 هزار عضو اکنون بزرگ ترین بازیکن در سیاست های حزبی اروپایی است.

به طور کلی قضاوت درباره پروژه پوپولیسم جناح چپ دشوار است. به رغم موفقیت‌های عیان پوپولیسم موفه، به نظر می‌رسد این مقوله بیشتر نشانه بیماری است تا درمان آن. پوپولیسم جناح چپی در محیطی شکل گرفته توسط دیگر اتفاقات عصر ما از جمله تکنوکراسی، نولیبرالیسم، ناهمگونی بین سیاست و علم سیاست و مخالفت عمومی با سیاست پدید آمده است. اما یک مساله غیر قابل انکار است: پوپولیسم جناح چپی یک شرایط کاملا جدید ایجاد کرده و چشم انداز حزبی متفاوتی دارد که از 30 سال نبرد با نولیبرال ناشی می‌شود. پوپولیسم جناح چپی در زمان ظهور یافته که قدرتمندترین بازیگران اجتماعی قرن بیستم یعنی طبقه سازمان یافته کارگر، از همیشه بی انسجام تر است. این درست همان بی‌انسجامی بود که ویات در 1984 در پایان آهنگ خود درباره آن هشدار داد:

به نظرم می آید اگر فراموش کنیم

که ریشه های مان کجا بوده و کجا ایستاده ایم

جنبش تجزیه خواهد شد

مانند قلعه های ساخته شده روی شن

منبع: نشریه جاکوبین / مترجم: طلا تسلیمی

telegram channel

رسانه

Submit to FacebookSubmit to Twitter

نظر دادن

لطفا تمامی موارد ستاره دار را پر نمایید.

آزادسازی موصل (18 تیر 1396)
آزادسازی موصل (18 تیر 1396)
تصاویر هفته نخست اردیبهشت
تصاویر هفته نخست اردیبهشت
عکس های هفته (آخر فروردین 1396)
عکس های هفته (آخر فروردین 1396)
تصاویر هفته
تصاویر هفته